تبلیغات
رها - فصل کشتار جهان....
چهارشنبه 1 مهر 1394  09:19 ق.ظ
توسط: رها

یه روز تلفن را بر میدارم و به خودم زنگ میزنم...
شاید لحظات اول جرات حرف زدن نداشته باشم و فوت كنم توی گوشى و هیچكس فحشى نثارم نكند
اما كمی بعد شروع میكنم به گفتن خاطره ها
از خوبترین هایش شروع میكنم تا به بدترین هایش كه برسم حتما خواب مرا در آغوش میگیرد
خاطرات خوب كه تمام نمیشود...
خاطرات بد اما....!
اصلا مگر خاطره تمام میشود از هر نوعش...
براى انكه  حرف هایم را ازسر بگیرم شاید از برنامه روزانه ام بگویم...خواب دوباره میان تاریك روشن هوا سر و كله اش پیدا میشود...
خواب الودگی ها را فراموش كن!
از تمام شدن تابستان بگویم؟
از اغاز مهر...؟
از روز اول مدرسه چطور...؟
كه سر شب روی صفحه ی تا شده ی دفتر مشق خواب مرا میبرد....
من با این مقدمه چینی ها آنقدر حالا شجاع شده ام كه میتوانم از غول پاییز ساعت ها برایت حرف بزنم...
از آمدنش كه قلبم را چنگ میزند از تاریك شدن هوا در یك چشم به هم زدن،خالی شدن تن رنجور هزاران درخت از برگ...
از شمشیر بلندش كه رنگ زردش زهر كشنده ای دارد
دنیا از ترس و تلاش برای زنده ماندن پاییز كه میشود مدام خوابش میگیرد...
در اوج روشنی روز یك خود را به خواب میزند تا كسى دور و برش نپلكد...!
من هم توی خواب الودگی جهان ،خوابم پرید و "ز دنیا سهم ما غم خوردن آمد..."
آهای تلفنى كه با صدای خش خش برگ هاى پاییزی در گوشم  به من دهن كجی میكنی اگر باز هم توانستم شجاعت به خرج دهم و شماره ات را بگیرم شاید بتوان این بار از چیزهای بهتری برایت بگویم جورى كه برق از كله ات بپرد!
من اسم گل هایى را كه بلدم كه در فصل خواب آلودگی و كشتار جهان،زیبا مى شكفند...


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 26 مهر 1394
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر