تبلیغات
رها - باجه ی امانات...
چهارشنبه 22 مهر 1394  11:50 ب.ظ
توسط: رها

كلید توی دستم برق مى زند زیر نور آفتاب پاییزى كه دل تابیدن ندارد...!
....
امروز رفتم بانك مركزى
"باجه ى امانات"
یك صندوق گرفتم....
پیرمرد پشت باجه ى هفت ، عینكش را روى بینی اش جابجا كرد و بعد كمى خشن پرسید
صندوق امانت شما و ...؟
منظورش این بود كه قصد دارم به كسی وكالت دهم برای شریك شدن در صندوق یا نه...؟
پای شریك و وكیل كه وسط كشیده شد،،تنم یخ كرد
بریده بریده جواب دادم
خودم!
فقط خودم!
بیچاره از كجا میدانست كه توی جعبه ى امانتی من چه چیزی مخفی شده....؟
او نمیدانست كه من دلم را به زیر زمینی سرد و تاریك به امانت میگذارم چون نمیتوانم با كسى قشمتش كنم!
آدم دلش را اگر شریك شود مدام دمای تنش بالا پایین میشود
ته چشمانش چشمه ى جوشانی از اشك كار گذاشته میشود
دور لبش خنده های بی موقع میكارند
ته دلى كه با كسی شریك شده اى مدام رخت میشورند
بند میكشند سر تا سرش را و رخت ها را می آویزند
دل چكه میكند
باد می وزد
و رخت ها می رقصند
با هر تكان گویی دلت از جا كنده میشود
مدام نفست میگیرد
این دل هیچوقت درست و به موقع كار نمیكند
امروز با یك كوه تلنبار شده از رخت های چرك، روبه رویش نشستم تا به جاى دلم را با كلید تاخت بزنم
طبق عادت همیشگی به دست هایش نگاه كردم
حلقه اى را با كسی شریك نشده، فكر كردم شریك نیست شاید چون مسوول تمام صندوق ها بود
در همان حال كه چشم هایم خیره بودم گفت:
"خانم ببخشید
ولى در صورت فوت چه...؟
آن وقت وراث میتوانند..."
پس با ته استكانی قطورش هم توانست ترس من را از چشمانم بخواند...!
با شنیدن سوالش، گربه اى تا پشت زبانم بالا آمد و پنجه اش را به دیواره ى ذهنم كشید !
كم مانده كه چشمه كار كند...
به چهره اش چشم دوختم
وحشت من از بریدگی پشت لب بالاییش گربه را غرق كرد.... و توانستم كلمات را نجات دهم:
بله،متوجهم،به وارث"
لبخند میزند
گویى كار دل تمام شد!
بیچاره پیرمرد لب بریده،نمیدانست آدمی كه دل نداشته باشد زود به زود میمیرد
آن قدر زود به زود كه اصلا عمرش به داشتن وارث توی زندگی كفاف نمى دهد!


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 26 مهر 1394
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر