تبلیغات
رها - دیکته ی صفر...
پنجشنبه 16 مهر 1394  11:49 ق.ظ
توسط: رها

سال اول دبستان زنگ املا،در نوشتن كلمات بدجورى عقب مانده بودم و مدام با صدایى ضعیف میگفتم" اجازه خانوم؟!چی؟
چى گفتین؟"
و او شمرده تر تكرار میكرد...
آخرین بار وقتی هنوز سرم بالا بود و منتظر تكرار دوباره
قدم هایش نزدیك و نزدیك تر شد و در چشم به هم زدنى،ضرب دستش توی گوشم داد زد كه "چى و زهر مار"
دستش سنگین بود
دردم گرفت
ولى دیگر یادم نمی آید كه گریه كردم یا نه...؟
آن روز غروب،داستان دردناك صفر شدن را با بغض و غرورى له شده فقط براى برادرم تعریف كردم
ناراحت شد
اما هیچ نگفت.
بعدتر،كرنومتر ساعتش را روشن و پشت سر هم كلمات را ردیف میكرد و من بی توجه به دردی كه توی مچم میپیچید،كاغذ را سیاه میكردم.
این چنین بود كه او مرا به دخترى بد خط اما تند نویس بدل كرد.
این سال ها گاهی مشق روزگار مینویسم...
ولى نه روی كاغذ.
در نوت گوشى و تایپ افكارم در كمترین دقایق.
قطعا اگر آن سال ها لطف برادر و ناز شست معلم نبود، نمیتوانستم امروز در نوت گوشى براى دوستى بنویسم كه كودك درونش این روزها مشق ازدواج را تند اما خوش خط مینویسد
دوست جان!
یادت بماند كه شانزدهمین روز از اولین ماه پاییز كه خداوند زیر برگه ى ازدواجت زیباترین امضایش را میزند،در تقویم نوشته شده،روز كودك!
لطفا اگر روزى قصد دیكته كردن چیزى به فرزندت را داشتى،آرام وبا حوصله در گوشش كلمه ها و خط ها را بخوان! جورى كه از زندگی عقب نیفتد.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 26 مهر 1394
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر