تبلیغات
رها - دختری حوالی تابستان
یکشنبه 11 تیر 1396  12:20 ق.ظ
توسط: رها

‎امروز،دهم تیر،حوالى ساعت سه دختری را در مترو دیدم كه رو به صفحه ى موبایل اش مى خندید و باد خنكى توى موهایش می رقصید!
‎چند دقیقه بعد،جلوى آن سوپرماركت بزرگ دخترى بیست و چند ساله از كنارم رد شد كه موهاى قهوه اى اش زیر نور آفتاب  برق میزد و با سماجت خاصى بستنى یخى  را از نایلون اش بیرون می كشید!توى ایستگاه اتوبوس از دود سیاه و بدبوى آن خط شلوغ به سرفه افتاده بودم كه دختری را دیدم، مانتوی قشنگى به تن داشت.كنارم نشست و تا رسیدن خط نگاهم به لاك ناخن هایش كه جا به جا پریده بود میخ بود.از گرما كلافه بودم و حوالی هفت عصر،كنار خیابان براى دیدن تاكسى زرد رنگى گردن كشیدم و اتفاقى در ماشینى كه درچند قدمى پایم پارك بود باز هم دختری را دیدم.دخترى كه  در همان چند ثانیه رو به دوربین گوشى ژست گرفت و چقدر زیبا با سی و دو دندانش مى خندید.من توى آن تاكسى زرد رنگ پیاده رو را نگاه می كردم و دختری را دیدم كه شمرده اما محكم قدم بر می داشت در حالى كه كیف بلندى به اندام بازیكش آویزان بود.از تاكسى كه پیاده شدم .به آن طرف خیابان نگاه كردم و دختری كه دوان دوان سمت اتوبوس دوید را هم دیدم همانى را میگویم كه راننده اتوبوس در را به احترام او دیرتر بست.
‎باید بگویم امروز از فرط گرما و كار زیاد تمام وسایل نقلیه را سوار شدم و از پنجره پهن بی آر تى دختری كه پشت چراغ قرمز روی فرمان ماشین ضرب گرفته بود را گذرا دیدم همان لحظاتى كه من موزیك آرامى را می شنیدم.
‎درست نمیدانم سر چهار راه بعدى،دخترى كه توی آن ماشین قرمز نشسته بود خسته بود یا اكسیژن فضا برایش كم بود اما در یك لحظه چشمم خمیازه اش را شكار كرد!
‎دخترى با كفش های خاكى،مانتوى رسمى و دستى زیر چانه آخرین دختری بود كه دیدم،همان دخترى كه چشمانش را مدام مى بست و چند دقیقه بعد باز می كرد.
‎ساعت از هشت گذشته بود.ایستگاه آخر و من باید پیاده می شدم!
‎حالا،حوالى نه شب است اما من هنوز هم  به دخترهاى امروز فكر می كنم به دخترانى كه در عین تفاوت هاى فاحش همگى در زیبایی شباهت داشتند.
‎دخترانى كه حتم دارم كسى به وجودشان افتخار مى كند،كسى در این دنیا هست كه حال خوبش را به آنها گره زده باشد و دلم می خواهد كه تك تك شان بدانند وجودشان چقدر حال دنیا را خوب می كند.
‎آه امروز یكى زیباترین روزهاى تابستان بود البته اگر میتوانستم ساعت پنج و نیم و گفتگوى تهوع آور آن دو مسافر را از را تمام دنیا پاك كنم وقتى  كه شنیدم ،یكى به دیگرى گفت"همه ى دخترا سرو ته یك كرباسن


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 11 تیر 1396
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر