تبلیغات
رها - بیست و پنج سالگی...
چهارشنبه 8 مهر 1394  01:20 ق.ظ
توسط: رها

یه مشكل تو زندگیم هست كه نمیدونم اسمش رو چی بزارم؟!
من توضیحش میدم شما یه اسم خوب و خفن واسش پیدا كنین كه به هر كسى كه بگم من اینجوریم كلی فك كنه تا بفهمه یه مشكله نه یه آپشن...
خب راستش یكم سخته توضیح دادنش ولی بامثال میتونم توضیح بدم
اینجوری كه بزرگترا تعریف میكنن تولد دو سالگیم كلی زبانزد شده مراسم و لباس و كیفیت مراسم جوری كه هنوز كه هنوزه به پای تولد هجده سالگیمم نرسیده
ولی من جز رنگ قرمز لباسم هیچی یادم نمیاد
شاید چون خیلی سن ام كم بوده...
دوم دبستان كه بودم واسه اولین بار تونستم تنهایی از خیابون به تنهایی رد بشم ولی كفشم وسط خیابون از پام در اومد و من جرات نكردم برگردم بردارمش...!
دوستم میگه خدا خیر بده بابای مدرسه رو كه شاهد ماجرا بود
ولی فقط لحظه اى یادمه كه  خوشحال و تنها ایستاده بودم اونور خیابون...
سال دوم دبیرستان كه بودم به دلیل افت درسی كه تو سال اول داشتم و  با بچه های كلی خفن مدرسه خوش گذروندم مدرسه ام عوض شد و به قول مادر جان مدرسه دوم شد پله ی ترقی
ولی من جز شیطونی های سال اول چیزی از دبیرستان یادم نیست...
دومین سالی كه كنكور دادم تونستم یه رشته ی دهن پر كن قبول بشم
میگن كه در حد یه شكست عشقی دپرس بودم از قبول نشدن ولى جز نقاشی های سر كلاس زبان و حرص خوردناى معلمم و لبخند موذى ام حافظه ام بیشتر یارى نمی كنه...
بیست و پنج سالگى داره شروع میشه ،شاید دومین دوره زندگیم...
ولی من جز بیست و چهار سالگی و اون همه لاك زدنا، پوشیدن لباسای رنگی ، كوتاه كردن موهای بلندم از ته، جیغ زدناى توى خوابگاه، كله سحر رفتن سر كلاس با چشای پف،خندیدن با بهترین دوستام هیچی یادم نمونده!
اسم خوب و خفن یادتون نره،كه بشه كادوى بیست و پنج سالگیم!


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 26 مهر 1394
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر