تبلیغات
رها - سطل آبی خنده
سه شنبه 6 تیر 1396  11:13 ق.ظ
توسط: رها

میدانم كه سر به هوا نیست اما توى مسیركه رد قدم هاش را می گیرم،هر بار سرش را سمت آسمان گرفته و بی وقفه تا مقصد می رود.
من هم عادت كرده ام و از پشت میز كارم توی قاب پنجره رد آسمان را می زنم اما دریغ از تکه ابری برای باران، تا چشمم كار می كند، سطل آبى پاشیده شده بر قاب اش.باز هم سرك می كشم شاید برای 
هواپیمایی به مقصد خانه !نیست!
دریغ از یک گنجشک،كلاغى،پشه ای چیزی.خسته ام و لحظه اى بعد سطل بزرگ ترى آسمان را سیاه مى كند!
در مسیر بازگشت، پشت قدم هایش كش می آیم.لبخندش را حس می كنم.توی دلم خدا خدا می کنم چاله چوله ای چیزی جلوی پایش سبز شود با سر بخورد زمین!شاید خنده ام بگیرد.
اما،نه!حواسش جمع تر از این حرفاست
مسیر را مثل كف دستش بلد است و درست چند قدم مانده به چاله ی بزرگ راهش را کج می كند.اه!چرا نگاهش را از آسمان نمی گیرد؟!
خیره ام!به آسمان!به بالای سرش!نمیدانم چطور و از كجا تکه ابری ظاهر می شود؟!روى صورتش باران مى گیرد،آرامش می بارد.باران بند می آید و هزار سال به خوشحالی اش اضافه می شود!
حالا دیگر قدم بر نمی دارد،می دود!با صداى خنده هایش كه توى فضا می رقصند،مى خندم!آسمان  هزار سال آبى می شود!


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 6 تیر 1396
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر