تبلیغات
رها - تجربه تخم مرغی
پنجشنبه 1 تیر 1396  10:03 ب.ظ
توسط: رها

به قلم خوب آنالى اكبرى
.........................................
دغدغه این روزهای بچه این است که چرا از توی تخم چشم، جوجه بیرون نمی آید. مجبور می شوم برایش توضیح دهم که از هر تخمی جوجه بیرون نمی آید. توجیه نمی شود. معتقد است این بر خلاف دانسته هایش است. یاد خودم می افتم که روزها وقتم را صرف یک تخم مرغِ از توی یخچال بیرون آورده کرده بودم. گذاشته بودمش توی یک لانه ی غیر پرنده ساز و با پنبه و پتو گرم نگه اش می داشتم. دور و بری ها می گفتند نمی شود. می گفتم می شود. آدم یک وقت هایی دوست ندارد "نمی شود" بشنود. واقعیت این است که آدم هیچ وقت دوست ندارد نمی شود بشنود. دو سه روزی از تخم مرغ مراقبت کردم. چیزی بیرون نیامد. توقع ام این بود که آرام آرام شروع کند به ترک خوردن و بعد کله کوچک جوجه بیرون بیاید و بیفتد دنبالم و ماما ماما کند. توی کارتون ها که این طور بود. تخم مرغ نیمه گندیده را توی سطل آشغال انداختم و فهمیدم گاهی در زندگی نمی شود. 
به بچه می گویم این تخم، تخمِ جوجه خیز نیست. با خونسردی ای مشکوک می گوید باشه و می رود سراغ اکتشافی دیگر. یاد جوجه ام می افتم. یک نفر با جعبه ای پر از جوجه به خانه آمده بود. 7-8 تایی ریخته بودیم بالای سر جوجه های زرد وحشتزده. نفری یکی برداشتیم و فریادِ "این مال من، این مال من" سر دادیم. در حالی که دو قدم می رفتیم آن طرف و بر می گشتیم، دیگر نمی توانستیم جوجه مان را شناسایی کنیم. همه زرد بودند و مایل به فرار. سفت فشارشان می دادیم و صدای قربان صدقه در می آوردیم. بعد پرتشان می کردیم بالا و تشویقشان می کردیم به پرواز. جوجه ها پرواز نمی کردند و سقوط می کردند کف حیاط. تسلیم نمی شدیم. توی کارتون ها دیده بودیم که نباید تسلیم شد. توی کارتون ها پرنده را تشویق می کردند که بال بزن، پرواز کن. و او بالاخره یاد می گرفت بر ترسش غلبه کند و نرسیده به زمین، بال ها را باز می کرد و اوج می گرفت. جوجه های زرد اهل اوج گرفتن نبودند. به زمین می خوردند. جوجه های زرد اهل مردن بودند. عمرشان دو سه روزی بیشتر نبود. برای اولی گریه کردیم، برای دومی بغض کردیم، برای سومی آه کشیدیم و برای بعدی ها کک مان نگزید. گفتیم مرگ است دیگر، برای همه پیش می آید. بعد از خالی شدن جعبه از جیک جیک بی امان جوجه ها فکر کردیم شاید ما مقصر بودیم. شاید باید بیشتر مراقبشان می بودیم. شاید باید کمتر وادارشان می کردیم به پروازی که قادر به انجامش نبودند. شاید باید آنها را به حال خود می گذاشتیم تا با خیال راحت به زمین نوک بزنند و روزهایشان را به سبک جوجه ای شب کنند. ما می خواستیم از جوجه هایمان به زور عقاب بسازیم، نشد. مردند.  آنها آمده بودند تا مرغ باشند. اجازه ندادیم.
بچه توی اتاقش دنبال تخم سان های دیگر می گردد. می خواهد بفهمد کدام یک از این توپ ها شانس جوجه شدند دارند. دانه دانه نشانشان می دهد. نمی خواهم ناامیدش کنم. می گویم شاید. آدم باید یک چیزهایی را خودش امتحان کند. خودش تجربه کند. خودش به نتیجه برسد تا باور کند. بدی اش به همین است... برای باور کردن باید همه چیز را خودمان تجربه کنیم. به همین خاطر است که دنیا پر است از راه های میلیون ها بار رفته و رد پاهای در هم گره خورده. 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 1 تیر 1396
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر