تبلیغات
رها - خونه ی غمگین...
شنبه 27 شهریور 1395  09:49 ب.ظ
توسط: رها

هایده تو گوشم با صدازنگ دارش داره میخونه برای كوچه غمگینم 
برای خونه غمگینم
برای تو برای من
برای هركی مثل ما...
منم غمگینم؟!
واسه خونه یا مامان؟
واسه اتاق و تختم یا كتابخونه اتاق بغلى؟
خنده هاى از ته دلى كه كنار دوستام داشتم یا تند تند حرف زدنام پشت تلفن وقتى فامیل زنگ میزنن؟
شایدم از همه بیشتر واسه خودم.
دلم میخواست محبت و مهربونى ها رو رو جاهایی بهتری خرج میكردم واسه كسایی كه خون و پوستم باهاشون گره خورده .واسه كسایی كه بهم یاد دادن تحت هر شرایطی باید مهربون باشم،قوی بمونم ،از بودن در كنار مردم و حضور تو جامعه اى بزرگتر لذت ببرم.ولى خب دورى هم از رسماى روزگاره و سرنوشت جاى دیگه اى رو واسم خواست...
توى این عصر جمعه كدوم دلتنگی بیچاره ام كرده كه دستم رو مشت كردم و و ناخنام رو توى دستم فشار میدم.
كدوم دلشوره امونم رو بریده كه مچ پام رو مجبور كرده كه تند تتد تكون بخوره
تعداد فكرهام تو مغزم داره هر لحظه بیشتر میشه و قلبم تو سرم ضرب گرفته 
...
دختر بچه اى درست جلوى چشمام زمین میخوره،صداى گریه اش مثل نیزه ای گلوم رو نشونه میره و بغضم رو سوراخ میكنه
سد پشت چشمام میشكنه، سرم رو سمت تابلو اطلاعات پراز كج میكنم تا یه جوری خودم رو جمع كرده باشم و اطرافیانم با چشمان كنجكاوشون تیكه پاره ام نكنن.
بالغ درونم بدجوری شاكی شده و سعی داره حواسم رو به صداى خانمی پرت كنه كه شمرده شمرده شماره پروازم رو اعلام میكنه.
...
مهماندار كنارم ایستاده و داره به مسافرا به سرعت توضیح میده،اون یكی میگه لطفا در طول مدت پرواز بسته كمربند خود را نگاه دارید
دستم رو ستون میكنم زیر چونه ام و به این فكر میكنم كه یعنى میتونم كمربند اراده ام رو تو مدت دورى محكم دارم؟!
...
نمیدونم چقدر گذشته ولی  هواپیما داره میپره و یه حسی بهم میگه نصفى از خودم رو تو خونه خوشحالى كه حالا غمگینه، جا گذاشتم نیمه ى دومم با همه ى دلتنگیاش واسه نیمه اولش دلش میخواد واسم یه جوری جبران كنه و با هر جون كندنی بود تونست به خانم مسن كنار دستش لبخند پهن بزنه
...
از ساعت مچى مسافر كناریم متوجه میشم از مدت پرواز نیم ساعتى گذشته.داریوش با صداى فوق العاده اش میخونه" گناه بچه ها چیه؟!"
بچه ای كه من باشم،توى این دنیاى پر از گناه ،تو سن بیست و پنج سالگی توی فرودگاهی كه هیچكی لبخند نداشت،گناه بزرگ شدنم رو با همه سختیاش به دوش كشیدم.مثل خیلی از وقتای زندگی و هر بار خواستم بچگى كنم دیدم كه شبیه به بچه ها نیستم و از نظر جامعه من یه فرد بزرگسالم،ولى دل كوچیك و بچگی هاى درونم چی میشه پس،آره،نمیبینمش چون دیدنی نیس، ولی خیلى حس اش میكنم.خیلى. 
....
كودك درونم، ساعت ها نشست یه گوشه دلم و فقط گریه كرد.قطعا اونم امروز بدجوری زمین خورده بود و ترسید.
دلش یه تكیه گاه میخوادست چیزی مثل آغوش مادر یا حتی دستای زمخت پدر...
ولى بالغ درونم  با قلدرى تونست برنده بشه و امشب من رو یه آرامش نسبی برسونه ،با این امید میخوابم كه امشب آرامش قبل از طوفان فردا نباشه....


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 6 مهر 1395
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر