تبلیغات
رها - دو روی سكه...
سه شنبه 19 مرداد 1395  07:13 ب.ظ
توسط: رها

دیروز در خبر ها خوانده ام كه ثبت احوال تصمیم  جدیدی گرفته!با این تیتر "دیگر آمار طلاق در ایران اعلام نمیشود، از این پس فقط آمار ازدواج گفته میشود"
بعد هم اضافه كرده اند كه  اعلام آمار هر ساله ى طلاق دیگر دردی را دوا نمیكند و باید یك فكر اساسى كرد
...
-وایسا!میوفتیم ها!
+نمیوفتیم!قول میدم بهت!من قبلا رفتم اینو،خیلی باحاله!اگه افتادی خودم میگیرمت!نترس!
-بابا شهر بازی این همه بازی داره.بریم اون یكی!اون بهتره!چراغاش قشنگتره ها!
+ترسو نباش!مواظبتم!بیا!
....
میخواهم بدانم روزی كه همبازى زیبا رویم در آن سال كه هنوز بیست را هم رد نكرده بود، وقتى جواب بله را داد،كدام باخت از روزهاى كودكی رااز یاد برد؟شادى بعد از برنده شدن هایش را هنوز به یاد داشت؟با این كار زیبا، توانسته بود زخم هاى دردناك سر زانوى كودكی را پس بزند؟!طعم خوش ازدواجش به كدام یك شبیه بود؟شكلات های تلخ خانه ى ما یا بستنی وانیلی های كه بقالی سر كوچه؟پیوندش فقط یك امضا بود و تعهد به چند تكه كاغذ یا نه؟چیزی هم روی قلبش ثبت شده بود؟آن لحظات،خوشى ریزی زیر پوستش دویده بود كه لپ هایش گل بیندازد؟چراغ های كدام قشنگ تر بود؟شهربازی یا ریسه های رنگی شب عقدش؟
حتما ریسه ها!
اما من سعادت این  را نداشتم كه این بار هم شاهد خوشبختی هایش باشم،شاهد خوشحالی هایش!از بد روزگار،آن روز ها من در زندگیش كمرنگ تر از قبل بودم،كمرنگ تر از تمام روزهای بچگی...
...
كاش هر بار كه میبینمش زبانم بچرخد به گفتن.بگویم،رفیق جان، تا آخر عمرم مدافع حقوق ات هستم اما نه با سند و مدرك !با تمام قلبم.
...
هم بازی بچگی هایم بود.همیشه هوایش را داشتم،چند سالی كوچكتر و ریز نقش تر از من بود ولی خنده های تیز وبلندی داشت.كش دار و شگفت.هم محله ای بودیم.اما فقط از دور میدیدمش و گهگاهی در حد یك بازی كوتاه و كودكانه توى كوچه.بزرگتر هم كه شدیم كوچه رفتنمان هم تعطیل شد و روابط سردتر.اما از وقتی كه پدرش متعصب اش توى آن تصادف وحشتاك كشته شد،داستان برای همه عوض شد.صمیمیتشان با خانواده ما مخصوصا مادرم بیشتر شد و من و طوبی هم رفیق هایی شدیم یك جان در دو بدن.در نظر همه افراد خانواده ام او بهترین دختری بود كه تا آن روز من با او معاشرت كرده بودم،اما مادر از مدل خندیدنش شاكی بود،هر وقت طوبى  را میدید،تشر میزد كه  تو را به خدا سر ظهرآرام بگیر.وقتی كه بقیه اعضای خانه درچرت اند كمی تن  صدایت را پایین بیاور،اما او، دست خودش كه نبود.كش دار میخندید آن قدر كش دار كه تا همین چند وقت پیش هم خنده هایش ادامه داشت..
...
آن سال من دانشجو بودم.در شهر غریب.خبر رسید عقد اش كرده اند.شنیدم برای پسری كه خودش انتخاب كرده.چند سالی میشد كه ما از آن محله رفته بودیم و رابطه ها بر خلاف خواست قلبی مان كمرنگ تر شده بود.بالاخره فارغ التحصیل شدم و به شهر خودمان برگشتم.هنوز ازدواج نكرده بود و دوران عقدش ادامه داشت...به دیدارش رفتم،برای تبریك و ورق زدن خاطراتمون!اما حس كردم سایه اش در زندگی ام از قبل هم سنگین تر شده....مدل زندگیش عوض شده بود و زخم هاى دیروز ما،جایشان را به بوسه داده بودند...سرش گرم بود اما نه به بازی!كه به شوهر دارى!خودش میگفت روزهای خوشی رامیگذراند،از آن ها كه دل میدهند و قلوه می گیرند،من هم با خنده های ریز و كوتاهم،برای تك تك لحظاتش خوشبختی خواستم،حال اش خوب بود و صدایش زنگ داشت،خنده هایش هم،پس انتخاب درستی كرده بود.باز هم هیچكدام كم رنگی های گذشته را به دل نگرفتیم...
از محله قدیمی با تمام خاطرات ریز و درشتش،یك راست به خانه برگشتم!هرچند دلم هوای بستنی وانیلی كرده بود.
...
ظهر تابستان بود.در زدند.در نگاه اول نشناختمش.موههای كوتاه و نامرتبی داشت.آرایش به صورتش خوب ننشسته بود اما مانتوی قشنگی به تن كرده بود كه حتم دارم كار دست خودش بود.من اما از بینی بلند و باریكش شناختمش.آخر همیشه بینی طوبى در بازی هایمان نقش داشت."بیییب!سوختی!"دستی روی بینی و تكرار این جمله.
در را باز كردم.سلام  و احوالپرسی كوتاهی كرد.مادر خواب بود.اما خبری از خنده كش دارش نبود.شاهد طلاق میخواست...قلبم به شدت زد و سرم گیج رفت...مثل همان روز هاى شهر بازی...یعنى همه دست روى بینی اش گذاشته بودند و گفته بودند "بیییب!سوختی!"؟!
...
من شاهد طلاق شدم!تمام مدتی كه همبازی بچگی هایم با چشم های خشك و بی روحش دفتر را امضا میزد،به شهربازی بچگی هایمان فكر كردم، به آن روز كه ترسید و من كنارش بودم اما حالا چه؟ او تا كجا باید از دنیا و آدم ها بترسد...؟
با بغض به آن روز هافكر كردم.به جیغ های ممتد و بلندی كه از ترس بازی  كشیدیم.تعدادشان زیاد بود،آنقدر زیاد كه جیره جیغ امروز و فرداهایمان را هم تمام كردیم!هر روز دور خودمان چرخیدیم جوری كه دنیا یادش رفت روزگاری هم او باید برای ما و به كام ما بچرخد.اشك هایم روی گونه هایم غلتید!چراغ هاى محضر ستاره شدند! یادم به چراغ های چشمك زن شهر بازی افتاد!اصلا همان ها بودند كه بعدها سوی چشم هایمان را گرفتند و چشم خوشی هایمان را كور كردند.
...
هیچ كس به ما در روزهای نوجوانی از درد شهربازی ازدواج، نگفت.هیچ چیز نگفتند و فقط به گوشمان خواندند دختر باید كدبانو باشد.كدبانویی كه در دوخت و دوز،آشپزی، رفت وروب و... خلاصه میشد.
آن ها هیچ گاه حرفی نزدند كه  نشان دهد سكه دو رو دارد.یادمان ندادند كه رفتار درست در برابر پشت و روی سكه ها چیست؟فقط هر بار كه بازی كردیم،برایمان دست زدند و از سر خوشی گفتند "بازی اشكنك داره سر شكستنك داره"حالا من میپرسم،اگر در بازی روزگار سر از گردن بشنكند،آن وقت چه؟
...
اگر آن روزها،برایمان از طلاق،دست بزن،مهر حلال و جان آزاد هم گفته بودند،ما"كجا این سرانجام بد داشتیم؟!"


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 28 مرداد 1395
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر