تبلیغات
رها - رقیب عشقى...
جمعه 15 مرداد 1395  07:02 ب.ظ
توسط: رها


از پله های ایوون كه اومدم بالا، یه كاغذ سفید روى در ورودى خونه به چشمم خورد كه با خط درشت و خوانایی روش نوشته شده بود"میای تو، در رو آروم ببند،میترسن!"دست خط مامان بود. قیافه ام شكل علامت سوال شده بود.چرا هیچكس مثل هر بار استقبالم نیومده بود؟اونم بعد از چهار ماه كه خونه نیومده بودم.عجیب بود.
واسه جواب سوالم و فهمیدن داستان نوشته روى كاغذ اول باید از شر كفش هاى ورزشی ام خلاص میشدم.كلمه ترس تو اون نوشته بدجوری درگیرم كرده بود.یعنی در نبود من، چه اتفاقایی افتاده بود؟خوشبختانه تنها چیزی كه تو خانواده ما جایی نداشت ترس بود.همه یه پا كانگستر.شنیده بودم كه موقع تولدمون هم بتمن وار عمل كرده بودیم.با مشقت زیاد، در رو جوری باز كردم و بعد بستم كه دزد ها هم تا این حد با احتیاط عمل نمیكردن.میخواستم سوژه "ترسو" رو توی یه لحظه خفت كنم.
...
تو این فكر بودم كه مامان رو از پشت یه حجم شیشه ای دیدم.با صدای ریزی گفت:"+سلام،بیا تو!"جلوتر رفتم.غول شیشه ای پر از آب بود و حدود صد تا محرك رنگى جلو چشمام وول میخوردن.
با حماقت تمام و یه قیافه باورنكردنی پرسیدم
"-سلام مامان، خوبی،این چیه؟"
"+هیس!نمیبینی؟آكواریم خریدیم حوصلمون سر نره"دمق شدم.ماهی به عنوان حیوون خونگی؟!
تا جایی كه یادم بود تو خونه ما هیچكس علاقه ای به حیوونا نداشت.دیدن اون حجم آب تو این دوره زمونه كه وضعیت دسترسی به آب سالم فاجعه بود و بی آبی پدر خیلی ها رو رو در آورده بود،عصبانی ترم كرد.به نظرم تز جدیدشون مسخره ترین چیزی بود كه میشد واسه پر كردن اوقات فراغت ارایه داد.ولی خودم رو از تك و تا ننداختم و گفتم"_مباركه.علی كو؟
"+رفته خرید،غذاشون تموم شده بود"
علی، داداش بزرگترم بود كه مهندس مملكت محسوب می شد.اما این روزا در نبود كار، یه "حوصله سر رفته" بود كه دست و پا در آورده بود...میدونستم این تانك بیخود هم كار خودشه.
...
چند روزی گذشت و هر روز بیشتر از روز قبل از اومدنم پشیمون میشدم.این موجودات مزخرف و بو گندو،خیلى چیزا رو عوض كرده بودن.مامان همه ى روز قربون صدقه هاش رو، خرج ماهیا میكرد و هیچی تهش واسه من نمی موند.علی هم كل روز ولو بود جلوی آكواریوم و رقص احمقانه ماهی ها رو میدید.به قول خودش با حركتشون هیپنوتیزم میشد و خوابش میبرد.بیدار میشد،هیپنوتیزم میشد، باز خوابش میبرد.
توى خونه هیچ توجهى به من نمیشد.دیگه طاقتم تموم شده بود.باید یه فكرى میكردم.یه روز صبح،وقتى با سر و صدا بیدار شدم،كه یكی داد میزد "ولش نكن،اه!نشد"پیش خودم گفتم یعنی چه اتفاق مهمی افتاده كه كسی به خودش جرات داده آرامش ماهیا رو به هم بزنه.از اتاقم اومدم بیرون.فهمیدم داستان مربوط به خود ماهی هاست.وقت تعویض آبشون رسیده و از شواهد پیدا بود كه این پروسه هر دو هفته یكبار تكرار میشه.دو تایى قصد داشتن كه بندازنشون تو یه تشت پر از آب و آكواریوم رو با آب جدید پر كنن
یكی علامت میداد واسه حركت تور،دومی اجرا میكرد.گیج و منگ فقط نگاهشون میكردم
بالاخره كار خفت كردن ماهی ها تموم شد
لوله آب رو گذشتن تو تانك و كم كم  داشت پر میشد.
سه چهارم اش پر شده بود كه علی فنرش پرید و از مامان نمك خواست.گمونم واسه ضدعفونى تانك لازم داشت.مامان از تو اتاقش داد زد برو از زیر زمین بیا.صدای پاهاش كه روی پله ها كوبیده میشد رو اعصابم بود
...
یهو به ذهنم اومد كه فرصت خوبیه واسه انتقام تمام بی توجهی هایی كه بهم شده بود
همینطور میتونستم به سهم خودم، انتقام همه كسایی كه بی آبی و نبود آب تمیز زندگیشون رو مختل كرده بود، بگیرم.تا ده شمردم و بعد داد زدم "وااای!آب سر رفت.خونه رو آب برداشت."صدای پا شدت گرفت و بعد گرومپ!
....
پاى هیپنوتیزممون در جبهه ماهی ها از دو جا شكست.قربون صدقه های مامان  تا دو ماه  جاشون رو به حرص خوردن داد.ضمنا كلی پول هم خرج مداواى پسر گل اش شد.من چوپان دروغگو شدم ولی موفق شدم با اون كار در اوج ناامیدی  رقیب عشقیم رو از معركه بیرون كنم.خانواده شجاع من  تاوان سنگینی دادن ولی یاد گرفتن واسه پر كردن اوقات فراغتشون آب بازی نكنن....تازه،اونم به این شكل فجیع!
البته این رو هم یاد گرفتن كه هیچوقت تو فكر ساختن رقیب عشقی واسه من نباشن.


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 28 مرداد 1395
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر