تبلیغات
رها - روح صورتی...
جمعه 8 مرداد 1395  12:12 ب.ظ
توسط: رها

دمپایی های صورتی سایز پاش نبود
 انگشتای كشیده اش بیرون زده بود
 اما  یادمه که تا آخراى پاییز اون سال  هم عوضشون نكرد
همیشه همونا رو میپوشید و مدام از مسیر نسبتا طولانی آشپزخونه تا هال رو میرفت و برمیگشت 
خونه ما تا خونه خاله راهی نبود
تقریبا دو یه روزی یكبار همدیگه رو میدیدم. 
اما هر بار كه برمیگشتیم  خونه، مامان، از دستش شوهر خواهرش شاكی بود و میگفت" این مرد خسیس،مرد زندگی نیس!"
اون سال ها بچه بودم
درك درستی از رفتارها نداشتم و نود درصد مواقع چیزی رو كه میدیدم باور میكردم
یعنی با دیدن  خاله و خونه اش،بچه هاش و امكاناتى كه داشتن همیشه این من بودم كه به خودم میگفتم "خوش به حال خاله و بچه هاش!"
خونه شون خیلی بزرگ بود
شوهرش تو ذهن من یه مرد پولدار محسوب میشد، شاید چون هر بار میخواست بره بیرون توی جیب شلوار پیرهن مردونه اش یه دسته پول تا شده خودنمایی میكرد و من با دیدن اون همه پول یك جا،چشمام سو سو میزد
همیشه ماشین هاى به روز سوار میشد
مسافرت هم زیاد میرفت.
عقل چهارده ساله ام میگفت اون جزو بهترین مرداى دنیاست كه با شنیده هام راجع به اون مرد چاق كه من عمو صداش میكردم، یكى نبود.
كل خونه با گلدون های كریستال و گل های مصنوعی كه رنگ خیلیاش زرد بود،تزیین شده بود.
به دیوارای آشپزخونه دو تا پوستر خیلی بزرگ با طرح میوه چسبیده بود
حیاط جلوى خونه یه باغچه خیلی بزرگ داشت كه پر بود از گلای رز!
هر رنگی كه واسه گل رز به ذهن آدم می رسید،تو باغچه دلبری می كرد.
دم رفتن همیشه یه شاخه گل رز صورتی از اون بزرگ و بلنداش سهم من میشد كه خاله با دستای خودش واسم میچید...كل مسیر برگشت به خونه فقط نگاش میكردم و تا شب ذوق زده بودم...
یه دكور چوبی هم تو پذیرایی بود كه پر بود از چینی های قدیمی
خونه خاله شبیه به خونه ى بقیه فامیل نبود
خبری از پشتی و بالشت نبود
مبل داشتن!
اونم دو دست!
مبلی كه تو پذیرایی بود زیر یه عالمه ملافه سفید دفن شده بود.
یه بار دزدكی دیده بودم كه دسته هاش چوبیه و رویه هاش مخمل...!
مبل هال ولی یه دست مبل راحتی بود
خاله عصرا روى اونا مینشست پاش رو مینداخت رو پاش و دستش رو قلاب میكرد دور دسته ى قورى و واسه بقیه چایی میریخت.
اینم خوب یادمه كه لیوان شوهر خاله طرحش با بقیه لیوانا یكی نبود و دسته اش سر یه شیر بود
....
اون خونه،خونه ى رویاهای من بود كه با مهربونی های خاله همه چی تكمیل میشد.
شبی كه سرطان خاله رو از پا در آورد من اونجا نبودم ولی فردا عصر كه رفتم،مبل ها سر جاشون نبودن و اثری از دمپایی ها نبود...
چهلم كه رفتیم مراسم چشمم دنبال پوسترای آشپزخونه میگشت ،اما اونا هم نبودن.
جاشون رو داده بودن به كابینت های چوبی مد روز...
سالگرد خاله آذر ماه بود،كز كرده بودم گوشه هال و به دكور زل زده بودم هر چی شمردم بازم كم بودن
سه تا از بشقاب ها و پنج تا از لیوانا نبودن.
یه جفت شمعدون خیلی بلند با آویزه های تراش جاى اونا رو گرفته بود
كنار دكور درست روبه روی مبلای دكوری اون سالها، یه تابلوى نقاشی خیلی بزرگ  قاب چشمام رو پر كرد...
گریه ام گرفت
رفتم تو حیاط 
نگاهم چرخید سمت  باغچه
خبری از صورتی های من نبود
اونجا بود كه گریه ام شدت گرفت....
بعد از تموم شدن مراسم دیگه پام رو تو اون خونه نذاشتم
نه واسه اینكه گل و دمپایی ها،چینی های دكور و پوسترا گم شده بودن
نه!
من نرفتم چون خونه رویاهام جلو چشمام داشت كم كم با خاك یكسان میشد
چون دیگه مهربونی های خاله كامل كننده رویاهام نبود.
من نرفتم چون دیدن شوهر چاق خاله  كنار یه زن دیگه كه دیگه اسمش خاله نبود غیر قابل تحمل بود
من نرفتم شاید چون حس كردم بعد از رفتنش با اینكه همه گفتن روحش شاد ولی روح مهربونترین خاله دنیا دیگه شاد نیس...
خاله تا آخرین روزاى بودنش و با وجود نفس هایی كه به دیگه شماره افتاده بود،به دمپایی ها، گلای صورتی، پوستر میوه ای آشپزخونه ، چینی های بوفه و حتی به لیوان چاى شوهرش با اون طرح مزخرف، وفادار بود
خاله به بر هم نزدن آرامش خانواده اش وفادار بود
ولی شوهرش به روح خاله و تموم مهربونیاش....
مامانم راست میگفت،شوهرش توی وفادار موندن خسیس بود.
حالا فهمیدم كه خاله اون روزا تو اون خونه سرگردون بود
مامان میفهمید كه حال خاله خوش نیس ولی من....
به پاس تمام مقاومت هاش كمترین حقش بود كه بعد از بازی مرگ و زندگی،روحش سرگردون نشه!
آه!
...
خاله!من تا همیشه به تمام گل های صورتی دنیا وفادارم
چون مطمعنم روح نازنیت توی تك تك گلبرگاش خونه داره!


  • آخرین ویرایش:شنبه 1 آبان 1395
نظرات()   
   
me
جمعه 8 مرداد 1395 12:45 ب.ظ
این داستان کاملا خیالی بود یا واقعی!؟
پاسخ رها : کاملا واقعی بود.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر