تبلیغات
رها - پدر نور...
جمعه 18 تیر 1395  04:02 ب.ظ
توسط: رها

من هنوز اون خونه با تك تك جزییاتش رو یادمه! 
 .
همون كه دیوارای بلند داشت
توى حیاط پشتی یه حوض مستطیل شكل بزرگ بود و یه تاب سفید فلزی اون گوشه همه چیز رو واسه یه نقاشى رویایی تكمیل می كرد
اون درخت بلنده كه شاخه هاش  تا پشت بوم هم رسیده بود هم  یادمه!
چقدر لونه پرنده داشت....
اول صبح ها اركستر سمفونی داشتیم....
راستی دیگه هیچوقت قارچ مثل حیاط جلویی ندیدم
به اون درشتى و سفیدی...
چقدر باغچه داشت و پر بود از و سبزی خوردن
همیشه نخل ها رو میشمردم!
شیش تا بودن!
بابابزرگ،اون اتاقه بود كه كنار در كوچیكه بود!
همن دره كه به كوچه باز میشد....
 اتاق كناریش رو میگم....
كه در دیوار كوب های آبی و قهوه ای داشت و پرده هاش كر كره اى بود!
دیده بودی حتما كه حدود ساعت ده رو قالى قرمز دستبافه و دیواراش بازی آفتاب و سایه اس!
بابا بزرگی كه هیچوقت ندیدمت امروز اومدم بهت بگم،اون خونه خیلی وقته شده بیست و چند واحد آپارتمان...
این گلى بود كه دایى دومى به سرمون زد
همه كارات رو من عاشقم ولی آخه این همه حال خوب و نقاشى رویایی و پرنده و سبزی و آب رو كه دو دستی تقدیم نمیكنن به یه نفر؟
اصلا گیرم كه حاتم طاعی بودی و  دلت خواست یه جا ببخشیش!
دمت گرم!
ولی بهتر نبود قبلش یه امضایی قولی چیزی ازش میگرفتی كه  تموم بچگی های ما رو با خاك یكسان نكنه؟
پدر بزرگی كه هیچوقت ندیدمت ،میدونم كه از اون كار حالا پشیمونى ....
ولی شاد باش!
تو یه دنیا یادگاری های قشنگ واسه روزای بچگیم  كنار گذاشتی...
یه وقت غصه نخوری ها!
امروز رفتم چك كردم هنوزم تو تموم اتاقای اون آپارتمان ها بازی نور و آفتاب به راهه!
امروز فهمیدم كه تو واسه همه ى آدماى این شهر از خودت یادگاری گذاشتی....
....
نور به قبر تو و بچگیام بباره!


  • آخرین ویرایش:جمعه 18 تیر 1395
نظرات()   
   
me
شنبه 19 تیر 1395 10:07 ق.ظ
خاطرات رنگی رنگی...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر