تبلیغات
رها - قصه سبز...
جمعه 17 اردیبهشت 1395  07:30 ب.ظ
توسط: رها

از كدام نقطه شروع كنیم كه قصه خوب تمام شود؟
با گفتن كدام لحظه از خاطرات حس خوشبختی در تك تك سلول هاى وجودمان جارى می شود؟
چه حرفى از واژه هاى رد و بدل شده ى بینمان  را انتخاب كنیم تا لقب اولین كلام آشنایى ما باشد؟
و  چگونه ست كه وقتى كسى رمز موفقیت در دوستى را پرسید بتوانیم با افتخار برایش از  داشتن قلب مهربان بگوییم؟
تو بگو،ما به همه ى آنانى كه در نبودنت از تو خبر میخواهند،چه بگوییم؟
بگوییم دوستى ما از كجا اتفاق افتاد...؟
از آن روز كه دستان همدیگر را محكم فشردیم و  هر دو با هم به پهناى صورت خندیدیم یا آن شب سردى كه به جاى  خواب چشم هایمان از اشك پر بود ....
كاش میدانستیم باید از كدام خاطره بگوییم كه حق مطلب را ادا كرده باشیم و حتى نقطه اى از حس و حال خوبمان از قلم نیفیتد...
آه!
ذهنم منظم نمیشود برای نوشتن...
اما مینویسم كه این روزها با باز شدن  بی رحمانه ى گره دوستى، غصه ها بیش از شادی ها دوره مان كرده اند و دیگر میهمان هر شب تخت، خواب نیست...
قلب هایمان سنگین شده، گویی چیزى رویش چسبانده اند كه نفس ها را به شماره می اندازد...
یعنی دورى بالاخره برچسب بی مهرى را اختراع كرد و به قلب چسباند...؟نه!
شاید او هم بی تقصیر باشد و با پیشرفت اىن حجم از تكنولوژی،بالاخره دلتنگی  توانسته مخترع شود....؟!
اى آرزوى محال هر روز و همیشه، شاید سكوت كش دار جواب همه ى سوال هاى ما باشد
اما باید بدانیم كه یاد سبز  دوستى ها آب است بر آتش!
آتشى  شعله ورى كه این روزها روزگار بر جانمان انداخته.
بیدارى، مدام ندیدن و نبودن ها را فریاد میزند اما در دور شدن هایى از سر اجبار؛چند شبى هست كه خواب دست دل مان را بگیرد و خوشى روزهاى با هم بودن را تكرار كند
آن گاه وجودمان خوشحالى را در خنكاى سحر با بلندترین صداها بنوازد...
صدایش را اتاق برقصد و ما دست در دست یادها پرواز كنیم!
یاد دوستی ها سبز!


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 4 خرداد 1395
نظرات()   
   
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر