تبلیغات
رها - فلفل وجود...
شنبه 5 دی 1394  02:11 ب.ظ
توسط: رها

تو اون سال های دور، تموم ساعت هاى زندگى، حكم خوردن واسه من امضا شده بود
خوردن انواع اقسام شكلات ها و كیك ها
میوه ها و حتی نون خالی!
مامان میگه همون وقت ها بود كه واسه پرخوری بی اندازه ام  من رو رژیم داد و رو در یخچال قفل گذاشت
میخواست وضع  جسمی من وخیم تر نشه و به قول دكترای اون زمان، تو آینده قند و فشار خون سراغم نیاد
ولی من گوشم به این حرفا بدهكار نبود همچنان با تمام قوا به خوردن ادامه میدادم  و چون خاله هام هم با مامانم همدست بودن، واسه كم نشدن اشتهام تنهایی خودم رو به خونه ى عمه یا عمو دعوت میكردم
با همون سن كم!
خونه عمه یا عمو نهایت خوشبختی بود و از خوردن تمر هندیای یخچالشون بگیر تا نون خشك های توی انباری رو من در عرض همون چند ساعت ملاقات میكردم!
یه شب كه زن عمو سفره ى خوش رنگ و لعابش رو پهن كرده بود و من سر از پا نمیشناختم بعد از تموم شدن شام ولو شده بودم كنار سفره،كه عمو یه شی قرمز رنگ خوشگل دستش گرفت  و گفت شادی  تا حالا از اینا خوردی؟
ببین چه خوشگله
وسوسه شدم و با خیال خام بچگیم یه شكلات خوشگل تصورش كردم
خوب یادمه كه گاز بزرگی بهش زدم تا همه ى لذتش با همون گاز اول تموم وجودم رو پر كنه
ولی تك تك سلول های تنم در لحظه سوخت و اون شب بود كه من فلفل قرمز رو شناختم و عمو از درون با تك تك سلولهاش از اینكه این شوخی كثیف رو با یه بچه ى سه ساله راه انداخته، گریه میكرد....
.....
عمو این روزا تموم سلول های من گریه میكنن از فلفل وجود آدما!
قند و فشار خون نگرفتم ولى ...!
....
هی
سه سالگی،كجایی تو بی من؟
دقیقا كجایی؟


  • آخرین ویرایش:شنبه 5 دی 1394
نظرات()   
   
سحر خانم
یکشنبه 6 دی 1394 01:37 ق.ظ
سایت متفاوت و زیبایی دارین خیلی خوشحال شدم دوباره به وبتون اومدم
خوشحال میشم به منم سر بزنید
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر