تبلیغات
رها - دنیای پنبه ای...
جمعه 13 آذر 1394  09:23 ب.ظ
توسط: رها

یه عكس گذاشته هشتگ زده پنبه
تو ذهنم بالش و پتو نقش میبنده
یاد اولین بالشم میفتم كه  پنبه ای بود
سفت و كوتاه وكشیده!
 ولى عكسی كه میبینم
نه بالش هست نه پتو
نه حتی مزرعه و كارگر مزرعه پنبه كه تو كتابای درسی دبستان میخوندم و شبا زودتر از همه خوابم میبرد!
عكسی كه امروز میبینم عكس یه سگ خیلی بامزه اس كه نشسته تو پنجره.
میرم تو هشتگش به امید دیدن بامزه های بیشتر!
ولی با عكسایی مثل
گربه ى لاغرسیاهی تو یه رختخواب سفید
تی شرت های  پنبه ای رنگى رنگی یه مغازه
كیك پنبه ای با روكش موزی از یه خانوم آشپز
پاك كردن لاك ناخن با پنبه بدون دردسر یه پیج آرایشى
كفش با الیاف پنبه اى یه نوزاد 
شعری با كلماتی توی یه مصرع شاعر
"پنبه در گوش انسان"
نی نی گریونی با پستونك پنبه ای شكل تو بغل یه مادر 
با تمام این تصویر ها كه روبه رو میشم یه حس ناامیدی همه وجودم رو میگیره!
صفحه گوشیم رو خاموش میكنم،چشام رو میبندم و تو ذهنم مینویسم
یعنی ممكنه به تعداد این عكس ها با هشتگ هاى شبیه به هم ،تفاوت باشه بین آدماى این دنیای پنبه ای؟!
چرا بالش پنبه ای بینشون نبود؟!
واسه سوالا جوابی نمیشنوم از خودم.
ولی یه چیزی تو سرم دور میزنه كه مجبورم میكنه چشام رو باز كنم.
تو اولین لحظه،نگاهم میوفته به رختخوابم!
به بالشی كه روی تخت ولو شده،جایی بین سر وتنم!
محكم بهش لگد میزنم!
اتاق رو پر،پر میكنه!


  • آخرین ویرایش:جمعه 13 آذر 1394
نظرات()   
   
خط موزاییک
پنجشنبه 19 آذر 1394 02:18 ب.ظ
غم تو همه متنا دیده میشه،انگار یه چیزی رو گم کردین یا یه چیزی رو یه جایی جا گذاشتین!
پاسخ رها : شاید حس رها بودنم رو جا گذاشتم ولی واسه به دست آوردن دوباره اش بازم تلاش میکنم...
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر