تبلیغات
رها - دستپخت پیرزن...
چهارشنبه 4 آذر 1394  02:38 ب.ظ
توسط: رها

امروز كودك درونم رو بردم پارك. 
هر چند كمتر از همیشه تاب بازی كرد و بیشتر روی چمن نشست اونقد كه پشت لباسش كامل سبز شد اما از بوسه ى آخرى كه به دستم زد علامت داد كه بهش خوش گذشته!
حالا افتاده روی مبل و با همون لباسا،خوابش برده!
شور جوونى چهار زانو نشسته رو كابینت آشپزخونه و مدام بی توجه به خواب بودن بچه،هوار میكشه
"حوصله ام سر رفته!"
شال پشمی  كنار دستم رو گوله میكنم و خیلی سریع پرتش میكنم سمت آشپزخونه!
"كوری، بچه خوابه؟"
نشونه گیریم حرف نداشت!
خورد درست وسط پیشونیش و افتاد رو پاهای سرد و لختش!
با عصبانیت میپیچونتش دور دستش و میگه كی قراره توپ و تشرات تموم شه؟!!
چرا بچه ات رو بردی پارك ؟
خب، منم دلم سفر میخواد
 تنوع
هیجان
خسته شدم!
شب تا صبح،صبح تا شب،زندانیم كردی تو این قبرستون!
اینم شد زندگی؟!
تو دلم میگم شعورت نمیرسه دیگه! اون بچه اس!!!
ضمنا خرجی هم نداشت تفریحش!
از حرص  و سكوت عصبیم دندونام رو  به هم فشار میدم!
میگه غلط كردم،اصلا سفر به جهنم!
لااقل برنامه بزار با دوستات آخر هفته بریم بیرون! خودشم میدونه كه این روزا با غرغراش امانم رو بریده!
خیرسرش بیست و چند سالشه!
نگاه زهر داری به سر تا پاش می كنم!
بغ میكنه و با گوشیش ور میكنه!
صداى تایپ كلماتش تو واتس آپ و دینگ دینگ پی ام هاش عصبی ترم میكنه!
از جام بلند میشم و راهم رو سمت اتاق كج میكنم
خموده میشینم پشت میزم!تو سنگرم پناه گرفتم!دست هام روجوری دور سرم قلاب كرده ام انگار منتظرم  كسی تیر خلاص رو بزنه و...!
چند دقیقه ای میگذره و یادم میاد كه اتاقم  خط مقدمه گاهی !
خط مقدمی كه جنگ نابرابر من با خانوم پنجاه ساله درونم رو راه میندازه!
نشسته و داره كنج دلم رج به رج لباس تنگ و كوتاهی برای دلم میبافه!
هر بار كه نگاهم كه دور اتاقم  میچرخه كه یك رج بالا میاد  و میل بافتنی اش یه جایی از قلبم فرو میره!
نور چراغ اتاق ستاره ای میشه!
چشام رو محكم میبندم و بعد از چند ثانیه باز میكنم!
ستاره ها تموم میشن!
همه ى نیروم رو جمع میكنم و از پشت میز بلند میشم!
دلم ضعف میره.
....
مشت میكوبم رو میز و تقریبا بلند،جوری كه گوش های سنگینش بشنوه، میگم:
"پیرزن ها كه تنها برای رج زدن و بازی با میل زنده نیستن ، پیرزنا غذای خوشمزه هم بلدن بپزن"


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 5 آذر 1394
نظرات()   
   
Aramesh- Mahtab
پنجشنبه 12 آذر 1394 03:48 ب.ظ
عزززییییزززم. خیلی جالب بود استفاده از کودک و جوان و پیر زن درونت.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر