تبلیغات
رها
چهارشنبه 28 تیر 1396  01:09 ب.ظ
توسط: رها

.
اگر روزى فرزند داشتم
....
دوران باردارى را بیشتر پیاده روى مى كنم و پارك محل را بیشتر دوست خواهم داشت.گل ها را با دقت بیشترى مى بینم و آسمان را بغل مى گیرم.در نیمه ى روز وقتى آفتاب از پنجره سرك مى كشد و یا غروب  كه نورهاى كمرنگى روى گلدان پشت پنجره لم داده اند،به موسیقى بی كلام مورد علاقه ام گوش خواهم داد .یا ترانه اى را زیر لب زمزمه خواهم كرد كه از رفتن،اشك و شكست نگفته باشد.
شاید براى اوقات بیكارى ام آهنگى را انتخاب كنم كه هر روز اول صبح روى میز صبحانه گوش مى دهم،همان كه دقیقه دو یا سه،خواننده با صدایى پر از انرژى مى خواند "همین لحظه به زودى مى شود دیروز".من به فرزندم ، وقتى كم كم در وجودم جان می گیرد یاد خواهم داد كه تك تك لحظه هاى زندگى  را باید زندگى كند و در دلش به فرداى درخشان تر امید داشته باشد.سعى مى كنم بیشتر اوقات خوراكى و غذاهایى را مصرف كنم كه خوشمزگى را فداى سلامتى و عمر كوتاه نكند، در عوض موادى را انتخاب مى كنم كه خوشمزه بودن ،سلامتى و عمر مفید را با هم هدیه دهند.در خرید كردن بیشتر دقت مى كنم و چیز هایى را انتخاب خواهم كرد كه علاوه بر زیبایى و راحتى تا حدى معرف شخصیت من باشند.
اسمش را جورى انتخاب مى كنم كه تلفظ اش خیلى سخت نباشد و معنى اش با معانى انسانى همخوانى داشته باشد.
دوست دارم اسمش خیلى واضح نباشد و بعد تر كسى از او  معناى اسمش را بپرسد.
شاید این موضوع كه اسم او براى دیگران سوال شده و معنى را،او به دیگران بگوید برایش خوشایند باشد و روابط اجتماعى اش را بهبود ببخشد.
حتى ممكن است این حس را در كودك القا كند كه  اسم و معنایش هم براى اطرافیانش ارزشمند است چه برسد به خودش.
گهگاهى می توانم با او همبازى شوم و با هم توى دوختن لباسى براى عروسكش همكارى كنیم.
من مى توانم مسافر اتوبوس زرد رنگش باشم و دم در براى آقاى راننده دست تكان دهم.
گهگاهى با هم كارتون ببینیم و بلند بلند بخندیم.
میتوانیم بیشتر اوقات شخصیت هاى جامعه و حیوانات را با هم در كتاب هاى كودكانه اش جستجو كنیم.
من و كودك فردا،رفتن به سینما،كافه،كتاب فروشی،منزل اقوام،سوپرماركت محل، را با هم تجربه خواهیم كرد.
به خودم قول داده ام تمام سال هایى كه زنده ام را جورى زندگى خواهم كرد كه هر گاه او مستقل شدن را انتخاب كند و یا روزى برسد كه مجبور شود دنیای بدون من را تجربه كند،قشنگ ترین دنیا و زندگى را تحویل گرفته باشد.
......
كودك من ،آرزو دارم دنیا را قشنگ تر از آنچه به تو تحویل داده ام به دیگران تحویل دهى 
امضا:مادرت


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 28 تیر 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 25 تیر 1396  01:08 ب.ظ
توسط: رها

با شنیدن خبر فوت انسان هایی مثل مریم میرزا خانی قبلم مچاله میشه اما به امید خوبی های باز مونده و نام نیکویی که به یادگار میزارن،به سختی صافش میکنم. 


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 25 تیر 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 25 تیر 1396  12:58 ب.ظ
توسط: رها

دوستت دارم ها قطره باران  بهار، روى گلبرگ گل اند،باید نگاهشان كرد
دوستت دارم ها هندوانه ى سرخ و شیرین خانه ى مادر بزرگ است باید به سمتش یورش برد
دوستت دارم ها شب یلدا هستند باید یك دقیقه بیشترش را باید جشن گرفت
دوستت دارم ها مهمانى خانوادگى است باید براى حضور باید آراسته بود
دوستت دارم ها استقبال از عزیز سفر كرده در فرودگاه است باید خوشحال بود
دوستت دارم ها برف زمستانى است باید عكس گرفت
دوستت دارم ها بوسه ى گذراى كودكى روى گونه ى مادرش
دوستت دارم ها چاى خوشرنگ دوست است،چیدن میوه از درخت،شنیدن موزیك مورد علاقه و آرامش بخشى قبل از خواب،خواندن جمله ى تاثیر گذار از یك كتاب .
دوستت دارم ها ناب ترین لحظات زندگی اند،باید قورتشان داد،بدون هیچ وقفه اى.


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
دوشنبه 19 تیر 1396  10:59 ب.ظ
توسط: رها

سلام خدا
امشب یه چیزى فهمیدم،بدجورى حالم گرفته شده!
شنیدم روز تولد خیلى ها، قبل از اینكه خودشون برسن،شمع هاشون رو فوت كردن!
حالا اونا موندن و یه كافه تاریك،میترسن زیادى تكون بخورن دست شون بخوره به لیوانى،دستى،قلبى بیوفته،بشكنه،صدا بده!میترسن از جاشون بلند بشن پاشون بگیره به میز،به پاى آدما به نگاهاشون! از تاریكى وحشت دارن!
البته شمع خیلى ها هنوز روشنه،میگن هر روز تولدمونه ولى خب،خیلى ها چشمشون جایی رو نمیبینه،حالشون بده،تو برزخن،نمیشه باز واسشون
شمع روشن كنى؟
اصلا تو میدونى كى شمع ها رو فوت 
كرد؟


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
یکشنبه 11 تیر 1396  12:20 ق.ظ
توسط: رها

‎امروز،دهم تیر،حوالى ساعت سه دختری را در مترو دیدم كه رو به صفحه ى موبایل اش مى خندید و باد خنكى توى موهایش می رقصید!
‎چند دقیقه بعد،جلوى آن سوپرماركت بزرگ دخترى بیست و چند ساله از كنارم رد شد كه موهاى قهوه اى اش زیر نور آفتاب  برق میزد و با سماجت خاصى بستنى یخى  را از نایلون اش بیرون می كشید!توى ایستگاه اتوبوس از دود سیاه و بدبوى آن خط شلوغ به سرفه افتاده بودم كه دختری را دیدم، مانتوی قشنگى به تن داشت.كنارم نشست و تا رسیدن خط نگاهم به لاك ناخن هایش كه جا به جا پریده بود میخ بود.از گرما كلافه بودم و حوالی هفت عصر،كنار خیابان براى دیدن تاكسى زرد رنگى گردن كشیدم و اتفاقى در ماشینى كه درچند قدمى پایم پارك بود باز هم دختری را دیدم.دخترى كه  در همان چند ثانیه رو به دوربین گوشى ژست گرفت و چقدر زیبا با سی و دو دندانش مى خندید.من توى آن تاكسى زرد رنگ پیاده رو را نگاه می كردم و دختری را دیدم كه شمرده اما محكم قدم بر می داشت در حالى كه كیف بلندى به اندام بازیكش آویزان بود.از تاكسى كه پیاده شدم .به آن طرف خیابان نگاه كردم و دختری كه دوان دوان سمت اتوبوس دوید را هم دیدم همانى را میگویم كه راننده اتوبوس در را به احترام او دیرتر بست.
‎باید بگویم امروز از فرط گرما و كار زیاد تمام وسایل نقلیه را سوار شدم و از پنجره پهن بی آر تى دختری كه پشت چراغ قرمز روی فرمان ماشین ضرب گرفته بود را گذرا دیدم همان لحظاتى كه من موزیك آرامى را می شنیدم.
‎درست نمیدانم سر چهار راه بعدى،دخترى كه توی آن ماشین قرمز نشسته بود خسته بود یا اكسیژن فضا برایش كم بود اما در یك لحظه چشمم خمیازه اش را شكار كرد!
‎دخترى با كفش های خاكى،مانتوى رسمى و دستى زیر چانه آخرین دختری بود كه دیدم،همان دخترى كه چشمانش را مدام مى بست و چند دقیقه بعد باز می كرد.
‎ساعت از هشت گذشته بود.ایستگاه آخر و من باید پیاده می شدم!
‎حالا،حوالى نه شب است اما من هنوز هم  به دخترهاى امروز فكر می كنم به دخترانى كه در عین تفاوت هاى فاحش همگى در زیبایی شباهت داشتند.
‎دخترانى كه حتم دارم كسى به وجودشان افتخار مى كند،كسى در این دنیا هست كه حال خوبش را به آنها گره زده باشد و دلم می خواهد كه تك تك شان بدانند وجودشان چقدر حال دنیا را خوب می كند.
‎آه امروز یكى زیباترین روزهاى تابستان بود البته اگر میتوانستم ساعت پنج و نیم و گفتگوى تهوع آور آن دو مسافر را از را تمام دنیا پاك كنم وقتى  كه شنیدم ،یكى به دیگرى گفت"همه ى دخترا سرو ته یك كرباسن


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 11 تیر 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 6 تیر 1396  12:13 ب.ظ
توسط: رها

میدانم كه سر به هوا نیست اما توى مسیركه رد قدم هاش را می گیرم،هر بار سرش را سمت آسمان گرفته و بی وقفه تا مقصد می رود.
من هم عادت كرده ام و از پشت میز كارم توی قاب پنجره رد آسمان را می زنم اما دریغ از تکه ابری برای باران، تا چشمم كار می كند، سطل آبى پاشیده شده بر قاب اش.باز هم سرك می كشم شاید برای 
هواپیمایی به مقصد خانه !نیست!
دریغ از یک گنجشک،كلاغى،پشه ای چیزی.خسته ام و لحظه اى بعد سطل بزرگ ترى آسمان را سیاه مى كند!
در مسیر بازگشت، پشت قدم هایش كش می آیم.لبخندش را حس می كنم.توی دلم خدا خدا می کنم چاله چوله ای چیزی جلوی پایش سبز شود با سر بخورد زمین!شاید خنده ام بگیرد.
اما،نه!حواسش جمع تر از این حرفاست
مسیر را مثل كف دستش بلد است و درست چند قدم مانده به چاله ی بزرگ راهش را کج می كند.اه!چرا نگاهش را از آسمان نمی گیرد؟!
خیره ام!به آسمان!به بالای سرش!نمیدانم چطور و از كجا تکه ابری ظاهر می شود؟!روى صورتش باران مى گیرد،آرامش می بارد.باران بند می آید و هزار سال به خوشحالی اش اضافه می شود!
حالا دیگر قدم بر نمی دارد،می دود!با صداى خنده هایش كه توى فضا می رقصند،مى خندم!آسمان  هزار سال آبى می شود!


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 6 تیر 1396
نظرات()   
   
یکشنبه 4 تیر 1396  10:38 ب.ظ
توسط: رها

جاى فكر دارد، این موضوع كه چرا به طرز هولناكى با پیشرفت تكنولوژی ، اپلیكشن هاى پر زرق و برق ما را می بلعند ؟این هیولاهاى دوست داشتنى كه روز به روز تعدادشان زیاد تر می شود،دوست داران تكنولوژى را واقعا مبهوت كرده و تقریبا همگى را در غار تنهایی اسیر كرده است.
خب، ما هم مستثنى نیستیم و در خاكسترى شدن هاى روابط، اعتیاد عجیبی به معاشرت با هیولا ها پیدا كرده ایم.جورى كه در نبود وقت  براى رسیدگى به همه به تدریج با  قدیمی تر ها قطع رابطه می كنیم!
حال اگر در این دنیای رو به پیشرفت در كسرى از ثانیه تصمیم بگیریم فیسبوک را دی اکتیو کنیم و برای مدت معلوم یا نا معلومی از فضاى مجازى اش خداحافظى كنیم،سرور این اپلیكشن جهانى برای رفتن و نیامدن دلیل مى خواهد،گزینه هاى متفاوتى هم دارد از آزار و اذیت دوستان و كمبود وقت بگیر تا داشتن كارهاى مهم تر.
حتی یك گزینه دارد که نوشته شده دلیل ام شخصی است.بی هوا و بدون فكر روى هر گزینه کلیک کنیم میپذیرد و آرزو می كند كه باز به او برگردیم.من فكر می كنم او فقط میخواهد بداند بی دلیل بساطت را جمع نکرده ای که بروی.شایدهم قبل كلیك كردن به گزینه ها دقت كنى و همان چند ثانیه كه چشمانت بین آن ها می چرخد كافی باشد تا لااقل به دلیل رفتنمان فکر کرده باشیم و حتى  از رفتن و تصمیم مان پشیمان شویم.
او دم رفتن تیر خلاص راهم میزند، همان لحظاتى كه عکس چند دوست را نشانت میدهد و میگوید دلشان برایت تنگ میشود،زود برگرد
این کارش آب یخی است روی رفتنت
و تو اگر دل گیر و دل تنگ باشى با خودت زمزمه میكنى كه هیچ کس دلش برای تو تنگ نمی شود.
فیسبوك دم رفتن با استادانه ترین ترفند ها تلاش می كند كه منصرفت کند اما ما تصمیم خودمان را گرفته ایم و این سوال ها و نمایش دادن هایش  آب در هاون كوبیدن است .رفتن از فیسبوك درست مصداق تمام لحظاتى ست كه دانسته یا نادانسته کسی برای مدت معلوم ،نامعلوم یا حتی همیشه از زندگى خط زده می شود، اینجا خاطرات خوب و تلخمان همان گزینه می شوند.
گزینه هایی كه بهتر است به آن ها دقت كنیم و بی هوا كلیك نكنیم.
ما آدم ها استاد كنار گذاشتن و قربانى كنار گذاشته شدن ها هستیم با این تفاوت كه  دلیل نمى خواهیم یا دلیل نمی آوریم.حتى دم رفتن هایمان روی گزینه ى شخصی هم كلیك نمى كنیم و با  انجام  ندادن همین كار زندگى را به برزخ تبدیل می كنیم.
روزهاست، در این دنیای پر زرق و برق و رو به رشد به جاى بلعیده شدن از طرف اپلیكیشن ها مدام با خودم به این سوال فکر میکنم كه  ما آدم ها چرا گاهى از فیسبوک هم کمتریم؟!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 3 تیر 1396  11:55 ب.ظ
توسط: رها

موجی محمدرضا:
آخرین باری كه در بانك، مطبِ دكتر، فرودگاه و یا هر مكانِ دیگری كه خواسته یا ناخواسته ناگزیر به منتظر ماندن بودیم، كی بود؟
دقیقه هایی كه مانندِ شنِ روان از كف می روند و اگر حواسمان نباشد می شوند ساعت هایی كه از روی بی حوصلگی فقط با بالا پایین كردن صفحه ی تلفن همراه می گذرند. در حالی كه می توانستند لبریز از لذتِ كشف و خواندن و یادگیری شوند.
از این به بعد حتما قبل از انجام كارهای بانكیِ وقت گیر یا مراجعه به مطب دكتر و یا منتظر ماندن برای اتوبوس، مترو، قطار یا هواپیما، كتابِ مورد علاقه مان را نیز همراه ببریم. بالاخره در یك روز كاملا معمولی وقتی كه هنوز ٨ نفر مانده تا نوبتمان شود، یا تا ساعت بلیطمان ٤٠ دقیقه فرصت داریم، با یك پاراگرافِ جادویی محسور می شویم، و شوق و لذت عمیقی احساس می کنیم، لا به لای سطور كتابی كه گویی برای ما نوشته شده است. یك روزِ معمولی، جمله های یك كتاب، مسیر زندگی ما را برای همیشه عوض خواهد كرد.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 4 تیر 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 1 تیر 1396  11:03 ب.ظ
توسط: رها

به قلم خوب آنالى اكبرى
.........................................
دغدغه این روزهای بچه این است که چرا از توی تخم چشم، جوجه بیرون نمی آید. مجبور می شوم برایش توضیح دهم که از هر تخمی جوجه بیرون نمی آید. توجیه نمی شود. معتقد است این بر خلاف دانسته هایش است. یاد خودم می افتم که روزها وقتم را صرف یک تخم مرغِ از توی یخچال بیرون آورده کرده بودم. گذاشته بودمش توی یک لانه ی غیر پرنده ساز و با پنبه و پتو گرم نگه اش می داشتم. دور و بری ها می گفتند نمی شود. می گفتم می شود. آدم یک وقت هایی دوست ندارد "نمی شود" بشنود. واقعیت این است که آدم هیچ وقت دوست ندارد نمی شود بشنود. دو سه روزی از تخم مرغ مراقبت کردم. چیزی بیرون نیامد. توقع ام این بود که آرام آرام شروع کند به ترک خوردن و بعد کله کوچک جوجه بیرون بیاید و بیفتد دنبالم و ماما ماما کند. توی کارتون ها که این طور بود. تخم مرغ نیمه گندیده را توی سطل آشغال انداختم و فهمیدم گاهی در زندگی نمی شود. 
به بچه می گویم این تخم، تخمِ جوجه خیز نیست. با خونسردی ای مشکوک می گوید باشه و می رود سراغ اکتشافی دیگر. یاد جوجه ام می افتم. یک نفر با جعبه ای پر از جوجه به خانه آمده بود. 7-8 تایی ریخته بودیم بالای سر جوجه های زرد وحشتزده. نفری یکی برداشتیم و فریادِ "این مال من، این مال من" سر دادیم. در حالی که دو قدم می رفتیم آن طرف و بر می گشتیم، دیگر نمی توانستیم جوجه مان را شناسایی کنیم. همه زرد بودند و مایل به فرار. سفت فشارشان می دادیم و صدای قربان صدقه در می آوردیم. بعد پرتشان می کردیم بالا و تشویقشان می کردیم به پرواز. جوجه ها پرواز نمی کردند و سقوط می کردند کف حیاط. تسلیم نمی شدیم. توی کارتون ها دیده بودیم که نباید تسلیم شد. توی کارتون ها پرنده را تشویق می کردند که بال بزن، پرواز کن. و او بالاخره یاد می گرفت بر ترسش غلبه کند و نرسیده به زمین، بال ها را باز می کرد و اوج می گرفت. جوجه های زرد اهل اوج گرفتن نبودند. به زمین می خوردند. جوجه های زرد اهل مردن بودند. عمرشان دو سه روزی بیشتر نبود. برای اولی گریه کردیم، برای دومی بغض کردیم، برای سومی آه کشیدیم و برای بعدی ها کک مان نگزید. گفتیم مرگ است دیگر، برای همه پیش می آید. بعد از خالی شدن جعبه از جیک جیک بی امان جوجه ها فکر کردیم شاید ما مقصر بودیم. شاید باید بیشتر مراقبشان می بودیم. شاید باید کمتر وادارشان می کردیم به پروازی که قادر به انجامش نبودند. شاید باید آنها را به حال خود می گذاشتیم تا با خیال راحت به زمین نوک بزنند و روزهایشان را به سبک جوجه ای شب کنند. ما می خواستیم از جوجه هایمان به زور عقاب بسازیم، نشد. مردند.  آنها آمده بودند تا مرغ باشند. اجازه ندادیم.
بچه توی اتاقش دنبال تخم سان های دیگر می گردد. می خواهد بفهمد کدام یک از این توپ ها شانس جوجه شدند دارند. دانه دانه نشانشان می دهد. نمی خواهم ناامیدش کنم. می گویم شاید. آدم باید یک چیزهایی را خودش امتحان کند. خودش تجربه کند. خودش به نتیجه برسد تا باور کند. بدی اش به همین است... برای باور کردن باید همه چیز را خودمان تجربه کنیم. به همین خاطر است که دنیا پر است از راه های میلیون ها بار رفته و رد پاهای در هم گره خورده. 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 1 تیر 1396
نظرات()   
   
شنبه 27 خرداد 1396  04:48 ب.ظ
توسط: رها

این روزا جودی ابوت ها زیاد شدن فقط حیف که خیلی هاشون بابا لنگ دراز ندارن.
اگر وسع مالی مون می رسه، در آمد ماهیانه نسبتا خوبی داریم یا اگه بلدیم کمتر خرج کنیم و  بیشتر ببخشیم یه سر به این جور جاها بزنیم فقط واسه اینکه آدمی را آدمیت لازم است و نه هیچ چیز دیگه ای.با پنجاه هزار تومن به بالا ماهیانه میتونیم  سرپرستی  مجازی بچه های بی سرپرست یا بد سرپرست رو قبول کنیم


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 خرداد 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 25 خرداد 1396  11:41 ب.ظ
توسط: رها

در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟

اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟
همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم

در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟
انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟

برخیز و کمی کعبه ی آمال خودت باش
چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش

تصویر خدا پشت همین کهنه نقاب است
تصویرخداواضح وچشمان توخواب است

شاید که بتی در وسط ذهن من و توست
باید بت خود ، با نم باران خدا شست

گویی که خدا در بدن و در تنمان هست
نزدیکتر از خون و رگ گردنمان هست

ولله خدا قدرت پرواز پرنده ست
یا غرش بی وقفه ی یک شیر درنده ست
"مولانا"


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 خرداد 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 25 خرداد 1396  03:50 ب.ظ
توسط: رها


امروز شنیدم كه استادم به كسى میگفت با زور و اعمال فیزیكی نمیشه جامعه و آدم هایی كه مخالف با افكار تو و حتى عرف جامعه هستن رو به راه بیارى  
نمیشه اینجورى كمكشون كنى باید بتونى روح شون رو در دست بگیری!
جمله آخرش رفت تو روحم!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 خرداد 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 24 خرداد 1396  12:16 ب.ظ
توسط: رها

.
شما هم باور دارید كه شب های قدر "به اندازه ى مرگ خاصیت پاك كنندگى" دارن و  تو این شب ها از نو متولد می شید؟
شما هم معتقدید كه امشب باید حتما دعایی بخونیم ،اشكى بریزیم،قرآنى به سر بگیریم و مناجات سوزناكى با خدا داشته باشیم تا گناهانمون  پاك و اعمال زشت ما بخشیده بشه؟ که خدا فقط تو همین شب ها بخشنده اس و فرصت توبه بهمون داده؟
چند بار تا حالا  براى اعتقاداتمون مراسم رفتیم؟یك بار؟دو بار؟ده سال؟هر سال؟من جواب نمیخام فقط سوال میپرسم جوابش باشه واسه خودتون.
چرا ما عادت داریم كه تمام سال یا ماه یا روز رو منتظر باشیم؟انتظار برای رسیدن یه مناسبت تا بشیم بنده ى خوب خدا.تا همه ى صفت هاى خوب رو به دنیا نسبت بدیم  و تمام آدم ها رو به شكل فرشته  ها ببینیم؟!مدام تكرار كنیم كه ما خطاكاریم  و طلب بخشش كنیم؟شاید ریشه اش توى كودكى و باور ها و اصلا حس قلبى ماست  این رفتار ها.می پذیرم و به اعتقادات تك تك افراد احترام می زارم اما من میخوام كه با تمام این اعتقادات نیم نگاهى هم به آیین انسانیت بندازیم فارغ از تمام باور ها.اونجاست كه همین نیم نگاه ،می بخشه ،میبینه می سنجه،می خونه ،روز رو مقتدرانه به پایان می بره، شب رو آسوده می خوابه و هیچ وقت برای بنده ى خوب بودن و بهتر بگم برای انسان بودن منتظر به شب یا روز خاص نمی مونه.
انسانیتی که معتقده خیلی وقت ها خدا صدای وجدان ماست و چی بهتر از یک وجدان بیدار.
ما مردم یك تنه به قاضى رو و راضی برگشت سالها و سالهاست  كه از این مراسم ها و اعتقادات وباور ها جورى حرف می زنیم و سعى در قانع كردن افراد براى شركت در مراسم ها،بخشیدن و بخشوده شدن در این شب ها داریم كه انگار نمیدونیم  توى همین دنیاى پر از باور ها ،اعتقادات قوى و پر از بندگان خوب،روزى هزار هزار تا دل از سر نامردمی ها می شكنه و روزانه هزاران آرزو از سر خودخواهى دفن می شن و نود درصد اوقات حتی به کلمه ی بخشش فکر هم نمیکنن
اكثر ما انسانیت رو یاد نگرفتیم اما انتظار رو از حفظ هستیم .انتظارى برای یه روز یا یه شب انسان شدن.
بیایین تو این شب ها و روزها یادمون بمونه  كه هیچ چیز به 
اندازه ى انسانیت خاصیت پاك كنندگى نداره.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 خرداد 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 24 خرداد 1396  12:09 ب.ظ
توسط: رها

آدم قبل خواب، به خیلی چیزا فكر میكنه!به برنامه هاى فردا،به امروز كه گذشت،به خانواده اش،به آدم های مهم زندگیش،به اونایی كه دیگه در كنارشون نیست،به اونایی كه از دنیا  رفتن،به اونایی كه قراره بیان،به مرحله های زندگی كه پشت سر گذاشته ،به مرحله هایی كه هنوز نیومدن،به خاطرات كودكی،به دغدغه هاى بزرگسالى،به جشن هاى تولدش، به نمره امتحان ها،به استرس كنكور لیسانس،به خاطرات شب فارغ التحصیلی اش، به روز نامزدى یا عقدش، به تداركات ازدواجش، به محبت هاى همسرش، به مزه ى دستپختش،به صداى خنده ى بچه اش،به اولین بارى كه كسی صداش كرده خاله،به متن آوازى كه همسایه اش تو حموم میخونه،به میوه هاى محل كه همیشه برق میزنه،به كتاب هایی كه خونده،به خواب هایی كه دیده،به مسافرت هایى كه رفته،به هدیه هایی كه داده ،گرفته،به لبخند هاىى كه زده،به...اما من شاید قبل خواب به هیچ كدوم از اینا  فكر نكنم.مثل همین امشب كه با همه ى ذهنم به چهار سال پیش فكر می كنم،به اون روز توى باغ،به درخت گردو.همون كه من واسه بوى خاص برگ هاش اسمش رو گذاشتم درخت زندگى.یه دونه چیدم و گرفتمش زیر بینى ات،بو كشیدى،گفتم "چرا ادكلن برگ درخت گردو نداریم؟"یادمه كه دست من مونده بود روی شونه ات.به محض شنیدن سوال من پررنگ خندیدى، كسى عكس گرفت.بازم رفتیم باغ ولى دیگه ندیدم از اون خنده هات! قاب من،تو و درخت گردو سال هاست گوشه اتاق جا خوش كرده.نمیدونم بازم باغ میرى یا نه ولى خواستم بهت بگم هنوزم ادكلن با بوى برگ  درخت گردو نداریم، پس لطفا بازم پررنگ بخند. اصلا تو میدونى من هر شب به درخت گردو فكر می كنم بعد بوى زندگی می پیچه زیر دماغم؟!


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 خرداد 1396
نظرات()   
   
جمعه 19 خرداد 1396  11:56 ق.ظ
توسط: رها

.
دست ها چه می گویند؟
دست ها چطور می نویسند؟دست هاى در لحظه هاى عصبانیت چكار می كنند؟لحظات جنون دست ها چگونه می گذرد؟روزهاى بی حوصله ى دست ها را من باید بگویم؟نقش دست ها به وقت مردد شدن و دو دلى چیست؟بنویسم این جمله را كه دست ها گاهى مشت مى شوند؟گاهى محكم كوبیده می شوند به دیوار و یك شب زیر بالشت رنگ و رو رفته ای قلاب میشوند تا كم كم بی حس شوند؟
آه!چرا باید قصه ى امروز دست ها را  من بنویسم!
نمیتوانم!من نمی توانم از روزهای سخت دست ها بگویم!از روزهای عصبانى دست ها!از روزهاى تنهایی دست ها!اه از این دست ها  كه تلخ اند !من از این دست ها كه مینویسم گریه ام می گیرد،برای جای خالی دست هاى مهربان گریه ام می گیرد برای نداشتن دست هاى بخشنده،برای دیدن بى رحمى دست ها گریه ام می گیرد براى به خاك و خون كشیده شدن دست ها گریه ام می گیرد، برای رها شدن دست ها گریه ام می گیرد برای خاك شدن تمام خاطرات دست ها!
من ادامه نمیدهم !اصلا نمینویسم!
من نمینویسم تا وقتى كه یك روز بتوانم قصه ى روزهای معركه دست ها را بنویسم!دست هایی كه با هم بودند،در كنار هم ماندند،زندگى را ساختند،به وقت اش نوازش كردند،به هم نوع كمك كردند،محبت را نوشتند،عشق را معنا كردند،زندگى كردند و حتى به وقت خاك شدن باز هم زندگى كردند!من حتما یك روز قصه ى دست هاى معركه را با جزییات می نویسم!اسمش را هم می گذارم "وقتى دست ها مى خندند،قلب دنیا می خندد!"


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 خرداد 1396
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :11  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...