یکشنبه 4 تیر 1396  10:38 ب.ظ
توسط: رها

جاى فكر دارد، این موضوع كه چرا به طرز هولناكى با پیشرفت تكنولوژی ، اپلیكشن هاى پر زرق و برق ما را می بلعند ؟این هیولاهاى دوست داشتنى كه روز به روز تعدادشان زیاد تر می شود،دوست داران تكنولوژى را واقعا مبهوت كرده و تقریبا همگى را در غار تنهایی اسیر كرده است.
خب، ما هم مستثنى نیستیم و در خاكسترى شدن هاى روابط، اعتیاد عجیبی به معاشرت با هیولا ها پیدا كرده ایم.جورى كه در نبود وقت  براى رسیدگى به همه به تدریج با  قدیمی تر ها قطع رابطه می كنیم!
حال اگر در این دنیای رو به پیشرفت در كسرى از ثانیه تصمیم بگیریم فیسبوک را دی اکتیو کنیم و برای مدت معلوم یا نا معلومی از فضاى مجازى اش خداحافظى كنیم،سرور این اپلیكشن جهانى برای رفتن و نیامدن دلیل مى خواهد،گزینه هاى متفاوتى هم دارد از آزار و اذیت دوستان و كمبود وقت بگیر تا داشتن كارهاى مهم تر.
حتی یك گزینه دارد که نوشته شده دلیل ام شخصی است.بی هوا و بدون فكر روى هر گزینه کلیک کنیم میپذیرد و آرزو می كند كه باز به او برگردیم.من فكر می كنم او فقط میخواهد بداند بی دلیل بساطت را جمع نکرده ای که بروی.شایدهم قبل كلیك كردن به گزینه ها دقت كنى و همان چند ثانیه كه چشمانت بین آن ها می چرخد كافی باشد تا لااقل به دلیل رفتنمان فکر کرده باشیم و حتى  از رفتن و تصمیم مان پشیمان شویم.
او دم رفتن تیر خلاص راهم میزند، همان لحظاتى كه عکس چند دوست را نشانت میدهد و میگوید دلشان برایت تنگ میشود،زود برگرد
این کارش آب یخی است روی رفتنت
و تو اگر دل گیر و دل تنگ باشى با خودت زمزمه میكنى كه هیچ کس دلش برای تو تنگ نمی شود.
فیسبوك دم رفتن با استادانه ترین ترفند ها تلاش می كند كه منصرفت کند اما ما تصمیم خودمان را گرفته ایم و این سوال ها و نمایش دادن هایش  آب در هاون كوبیدن است .رفتن از فیسبوك درست مصداق تمام لحظاتى ست كه دانسته یا نادانسته کسی برای مدت معلوم ،نامعلوم یا حتی همیشه از زندگى خط زده می شود، اینجا خاطرات خوب و تلخمان همان گزینه می شوند.
گزینه هایی كه بهتر است به آن ها دقت كنیم و بی هوا كلیك نكنیم.
ما آدم ها استاد كنار گذاشتن و قربانى كنار گذاشته شدن ها هستیم با این تفاوت كه  دلیل نمى خواهیم یا دلیل نمی آوریم.حتى دم رفتن هایمان روی گزینه ى شخصی هم كلیك نمى كنیم و با  انجام  ندادن همین كار زندگى را به برزخ تبدیل می كنیم.
روزهاست، در این دنیای پر زرق و برق و رو به رشد به جاى بلعیده شدن از طرف اپلیكیشن ها مدام با خودم به این سوال فکر میکنم كه  ما آدم ها چرا گاهى از فیسبوک هم کمتریم؟!


  • آخرین ویرایش:-
نظرات()   
   
شنبه 3 تیر 1396  11:55 ب.ظ
توسط: رها

موجی محمدرضا:
آخرین باری كه در بانك، مطبِ دكتر، فرودگاه و یا هر مكانِ دیگری كه خواسته یا ناخواسته ناگزیر به منتظر ماندن بودیم، كی بود؟
دقیقه هایی كه مانندِ شنِ روان از كف می روند و اگر حواسمان نباشد می شوند ساعت هایی كه از روی بی حوصلگی فقط با بالا پایین كردن صفحه ی تلفن همراه می گذرند. در حالی كه می توانستند لبریز از لذتِ كشف و خواندن و یادگیری شوند.
از این به بعد حتما قبل از انجام كارهای بانكیِ وقت گیر یا مراجعه به مطب دكتر و یا منتظر ماندن برای اتوبوس، مترو، قطار یا هواپیما، كتابِ مورد علاقه مان را نیز همراه ببریم. بالاخره در یك روز كاملا معمولی وقتی كه هنوز ٨ نفر مانده تا نوبتمان شود، یا تا ساعت بلیطمان ٤٠ دقیقه فرصت داریم، با یك پاراگرافِ جادویی محسور می شویم، و شوق و لذت عمیقی احساس می کنیم، لا به لای سطور كتابی كه گویی برای ما نوشته شده است. یك روزِ معمولی، جمله های یك كتاب، مسیر زندگی ما را برای همیشه عوض خواهد كرد.


  • آخرین ویرایش:یکشنبه 4 تیر 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 1 تیر 1396  11:03 ب.ظ
توسط: رها

به قلم خوب آنالى اكبرى
.........................................
دغدغه این روزهای بچه این است که چرا از توی تخم چشم، جوجه بیرون نمی آید. مجبور می شوم برایش توضیح دهم که از هر تخمی جوجه بیرون نمی آید. توجیه نمی شود. معتقد است این بر خلاف دانسته هایش است. یاد خودم می افتم که روزها وقتم را صرف یک تخم مرغِ از توی یخچال بیرون آورده کرده بودم. گذاشته بودمش توی یک لانه ی غیر پرنده ساز و با پنبه و پتو گرم نگه اش می داشتم. دور و بری ها می گفتند نمی شود. می گفتم می شود. آدم یک وقت هایی دوست ندارد "نمی شود" بشنود. واقعیت این است که آدم هیچ وقت دوست ندارد نمی شود بشنود. دو سه روزی از تخم مرغ مراقبت کردم. چیزی بیرون نیامد. توقع ام این بود که آرام آرام شروع کند به ترک خوردن و بعد کله کوچک جوجه بیرون بیاید و بیفتد دنبالم و ماما ماما کند. توی کارتون ها که این طور بود. تخم مرغ نیمه گندیده را توی سطل آشغال انداختم و فهمیدم گاهی در زندگی نمی شود. 
به بچه می گویم این تخم، تخمِ جوجه خیز نیست. با خونسردی ای مشکوک می گوید باشه و می رود سراغ اکتشافی دیگر. یاد جوجه ام می افتم. یک نفر با جعبه ای پر از جوجه به خانه آمده بود. 7-8 تایی ریخته بودیم بالای سر جوجه های زرد وحشتزده. نفری یکی برداشتیم و فریادِ "این مال من، این مال من" سر دادیم. در حالی که دو قدم می رفتیم آن طرف و بر می گشتیم، دیگر نمی توانستیم جوجه مان را شناسایی کنیم. همه زرد بودند و مایل به فرار. سفت فشارشان می دادیم و صدای قربان صدقه در می آوردیم. بعد پرتشان می کردیم بالا و تشویقشان می کردیم به پرواز. جوجه ها پرواز نمی کردند و سقوط می کردند کف حیاط. تسلیم نمی شدیم. توی کارتون ها دیده بودیم که نباید تسلیم شد. توی کارتون ها پرنده را تشویق می کردند که بال بزن، پرواز کن. و او بالاخره یاد می گرفت بر ترسش غلبه کند و نرسیده به زمین، بال ها را باز می کرد و اوج می گرفت. جوجه های زرد اهل اوج گرفتن نبودند. به زمین می خوردند. جوجه های زرد اهل مردن بودند. عمرشان دو سه روزی بیشتر نبود. برای اولی گریه کردیم، برای دومی بغض کردیم، برای سومی آه کشیدیم و برای بعدی ها کک مان نگزید. گفتیم مرگ است دیگر، برای همه پیش می آید. بعد از خالی شدن جعبه از جیک جیک بی امان جوجه ها فکر کردیم شاید ما مقصر بودیم. شاید باید بیشتر مراقبشان می بودیم. شاید باید کمتر وادارشان می کردیم به پروازی که قادر به انجامش نبودند. شاید باید آنها را به حال خود می گذاشتیم تا با خیال راحت به زمین نوک بزنند و روزهایشان را به سبک جوجه ای شب کنند. ما می خواستیم از جوجه هایمان به زور عقاب بسازیم، نشد. مردند.  آنها آمده بودند تا مرغ باشند. اجازه ندادیم.
بچه توی اتاقش دنبال تخم سان های دیگر می گردد. می خواهد بفهمد کدام یک از این توپ ها شانس جوجه شدند دارند. دانه دانه نشانشان می دهد. نمی خواهم ناامیدش کنم. می گویم شاید. آدم باید یک چیزهایی را خودش امتحان کند. خودش تجربه کند. خودش به نتیجه برسد تا باور کند. بدی اش به همین است... برای باور کردن باید همه چیز را خودمان تجربه کنیم. به همین خاطر است که دنیا پر است از راه های میلیون ها بار رفته و رد پاهای در هم گره خورده. 


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 1 تیر 1396
نظرات()   
   
شنبه 27 خرداد 1396  04:48 ب.ظ
توسط: رها

این روزا جودی ابوت ها زیاد شدن فقط حیف که خیلی هاشون بابا لنگ دراز ندارن.
اگر وسع مالی مون می رسه، در آمد ماهیانه نسبتا خوبی داریم یا اگه بلدیم کمتر خرج کنیم و  بیشتر ببخشیم یه سر به این جور جاها بزنیم فقط واسه اینکه آدمی را آدمیت لازم است و نه هیچ چیز دیگه ای.با پنجاه هزار تومن به بالا ماهیانه میتونیم  سرپرستی  مجازی بچه های بی سرپرست یا بد سرپرست رو قبول کنیم


  • آخرین ویرایش:شنبه 27 خرداد 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 25 خرداد 1396  11:41 ب.ظ
توسط: رها

در مسجد و در کعبه به دنبال چه هستی؟
اول تو ببین قلب کسی را نشکستی؟

اینگونه چرا در پی اثبات خداییم؟
همسایه ی ما گشنه و ما سیر بخوابیم

در خلقت ما راز و معمای خدا چیست؟
انسان خودش آیینه یک کعبه مگر نیست؟

برخیز و کمی کعبه ی آمال خودت باش
چنگی به نقابت بزن و مال خودت باش

تصویر خدا پشت همین کهنه نقاب است
تصویرخداواضح وچشمان توخواب است

شاید که بتی در وسط ذهن من و توست
باید بت خود ، با نم باران خدا شست

گویی که خدا در بدن و در تنمان هست
نزدیکتر از خون و رگ گردنمان هست

ولله خدا قدرت پرواز پرنده ست
یا غرش بی وقفه ی یک شیر درنده ست
"مولانا"


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 خرداد 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 25 خرداد 1396  03:50 ب.ظ
توسط: رها


امروز شنیدم كه استادم به كسى میگفت با زور و اعمال فیزیكی نمیشه جامعه و آدم هایی كه مخالف با افكار تو و حتى عرف جامعه هستن رو به راه بیارى  
نمیشه اینجورى كمكشون كنى باید بتونى روح شون رو در دست بگیری!
جمله آخرش رفت تو روحم!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 25 خرداد 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 24 خرداد 1396  12:16 ب.ظ
توسط: رها

.
شما هم باور دارید كه شب های قدر "به اندازه ى مرگ خاصیت پاك كنندگى" دارن و  تو این شب ها از نو متولد می شید؟
شما هم معتقدید كه امشب باید حتما دعایی بخونیم ،اشكى بریزیم،قرآنى به سر بگیریم و مناجات سوزناكى با خدا داشته باشیم تا گناهانمون  پاك و اعمال زشت ما بخشیده بشه؟ که خدا فقط تو همین شب ها بخشنده اس و فرصت توبه بهمون داده؟
چند بار تا حالا  براى اعتقاداتمون مراسم رفتیم؟یك بار؟دو بار؟ده سال؟هر سال؟من جواب نمیخام فقط سوال میپرسم جوابش باشه واسه خودتون.
چرا ما عادت داریم كه تمام سال یا ماه یا روز رو منتظر باشیم؟انتظار برای رسیدن یه مناسبت تا بشیم بنده ى خوب خدا.تا همه ى صفت هاى خوب رو به دنیا نسبت بدیم  و تمام آدم ها رو به شكل فرشته  ها ببینیم؟!مدام تكرار كنیم كه ما خطاكاریم  و طلب بخشش كنیم؟شاید ریشه اش توى كودكى و باور ها و اصلا حس قلبى ماست  این رفتار ها.می پذیرم و به اعتقادات تك تك افراد احترام می زارم اما من میخوام كه با تمام این اعتقادات نیم نگاهى هم به آیین انسانیت بندازیم فارغ از تمام باور ها.اونجاست كه همین نیم نگاه ،می بخشه ،میبینه می سنجه،می خونه ،روز رو مقتدرانه به پایان می بره، شب رو آسوده می خوابه و هیچ وقت برای بنده ى خوب بودن و بهتر بگم برای انسان بودن منتظر به شب یا روز خاص نمی مونه.
انسانیتی که معتقده خیلی وقت ها خدا صدای وجدان ماست و چی بهتر از یک وجدان بیدار.
ما مردم یك تنه به قاضى رو و راضی برگشت سالها و سالهاست  كه از این مراسم ها و اعتقادات وباور ها جورى حرف می زنیم و سعى در قانع كردن افراد براى شركت در مراسم ها،بخشیدن و بخشوده شدن در این شب ها داریم كه انگار نمیدونیم  توى همین دنیاى پر از باور ها ،اعتقادات قوى و پر از بندگان خوب،روزى هزار هزار تا دل از سر نامردمی ها می شكنه و روزانه هزاران آرزو از سر خودخواهى دفن می شن و نود درصد اوقات حتی به کلمه ی بخشش فکر هم نمیکنن
اكثر ما انسانیت رو یاد نگرفتیم اما انتظار رو از حفظ هستیم .انتظارى برای یه روز یا یه شب انسان شدن.
بیایین تو این شب ها و روزها یادمون بمونه  كه هیچ چیز به 
اندازه ى انسانیت خاصیت پاك كنندگى نداره.


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 خرداد 1396
نظرات()   
   
چهارشنبه 24 خرداد 1396  12:09 ب.ظ
توسط: رها

آدم قبل خواب، به خیلی چیزا فكر میكنه!به برنامه هاى فردا،به امروز كه گذشت،به خانواده اش،به آدم های مهم زندگیش،به اونایی كه دیگه در كنارشون نیست،به اونایی كه از دنیا  رفتن،به اونایی كه قراره بیان،به مرحله های زندگی كه پشت سر گذاشته ،به مرحله هایی كه هنوز نیومدن،به خاطرات كودكی،به دغدغه هاى بزرگسالى،به جشن هاى تولدش، به نمره امتحان ها،به استرس كنكور لیسانس،به خاطرات شب فارغ التحصیلی اش، به روز نامزدى یا عقدش، به تداركات ازدواجش، به محبت هاى همسرش، به مزه ى دستپختش،به صداى خنده ى بچه اش،به اولین بارى كه كسی صداش كرده خاله،به متن آوازى كه همسایه اش تو حموم میخونه،به میوه هاى محل كه همیشه برق میزنه،به كتاب هایی كه خونده،به خواب هایی كه دیده،به مسافرت هایى كه رفته،به هدیه هایی كه داده ،گرفته،به لبخند هاىى كه زده،به...اما من شاید قبل خواب به هیچ كدوم از اینا  فكر نكنم.مثل همین امشب كه با همه ى ذهنم به چهار سال پیش فكر می كنم،به اون روز توى باغ،به درخت گردو.همون كه من واسه بوى خاص برگ هاش اسمش رو گذاشتم درخت زندگى.یه دونه چیدم و گرفتمش زیر بینى ات،بو كشیدى،گفتم "چرا ادكلن برگ درخت گردو نداریم؟"یادمه كه دست من مونده بود روی شونه ات.به محض شنیدن سوال من پررنگ خندیدى، كسى عكس گرفت.بازم رفتیم باغ ولى دیگه ندیدم از اون خنده هات! قاب من،تو و درخت گردو سال هاست گوشه اتاق جا خوش كرده.نمیدونم بازم باغ میرى یا نه ولى خواستم بهت بگم هنوزم ادكلن با بوى برگ  درخت گردو نداریم، پس لطفا بازم پررنگ بخند. اصلا تو میدونى من هر شب به درخت گردو فكر می كنم بعد بوى زندگی می پیچه زیر دماغم؟!


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 خرداد 1396
نظرات()   
   
جمعه 19 خرداد 1396  11:56 ق.ظ
توسط: رها

.
دست ها چه می گویند؟
دست ها چطور می نویسند؟دست هاى در لحظه هاى عصبانیت چكار می كنند؟لحظات جنون دست ها چگونه می گذرد؟روزهاى بی حوصله ى دست ها را من باید بگویم؟نقش دست ها به وقت مردد شدن و دو دلى چیست؟بنویسم این جمله را كه دست ها گاهى مشت مى شوند؟گاهى محكم كوبیده می شوند به دیوار و یك شب زیر بالشت رنگ و رو رفته ای قلاب میشوند تا كم كم بی حس شوند؟
آه!چرا باید قصه ى امروز دست ها را  من بنویسم!
نمیتوانم!من نمی توانم از روزهای سخت دست ها بگویم!از روزهای عصبانى دست ها!از روزهاى تنهایی دست ها!اه از این دست ها  كه تلخ اند !من از این دست ها كه مینویسم گریه ام می گیرد،برای جای خالی دست هاى مهربان گریه ام می گیرد برای نداشتن دست هاى بخشنده،برای دیدن بى رحمى دست ها گریه ام می گیرد براى به خاك و خون كشیده شدن دست ها گریه ام می گیرد، برای رها شدن دست ها گریه ام می گیرد برای خاك شدن تمام خاطرات دست ها!
من ادامه نمیدهم !اصلا نمینویسم!
من نمینویسم تا وقتى كه یك روز بتوانم قصه ى روزهای معركه دست ها را بنویسم!دست هایی كه با هم بودند،در كنار هم ماندند،زندگى را ساختند،به وقت اش نوازش كردند،به هم نوع كمك كردند،محبت را نوشتند،عشق را معنا كردند،زندگى كردند و حتى به وقت خاك شدن باز هم زندگى كردند!من حتما یك روز قصه ى دست هاى معركه را با جزییات می نویسم!اسمش را هم می گذارم "وقتى دست ها مى خندند،قلب دنیا می خندد!"


  • آخرین ویرایش:چهارشنبه 24 خرداد 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 16 خرداد 1396  01:58 ب.ظ
توسط: رها

-به فال اعتقاد داری؟
+واسه تلطیف فضا خوبه!
 آخرین باری که فال گرفتم ، کسی خوند:"بر سر آنم که گر ز دست بر آید دست به کاری زنم که غصه سر آید!" حالا هر بار میخوام فال بگیرم حال خودمو با همین  یه بیت شعر تلطیف می کنم.
سال هاست همه خوشحال صدام میکنن!
زیر چشماش یه حلقه سیاه میبینم، ولی هیچی نمیگم، شروع میکنه به حرف زدن، از حالش میگه،دلش گرفته ،واسه تلطیف حالش اون وسط ها فال میگیره و  میخونه:
چرخ بر هم زنم ار غیر مرادم گردد، من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک!!!
احساس میکنم فال قبلی ام دیگه جواب نمیده!
مغزم باید آپدیت بشه!
باید هر روز با خودش تکرار کنه "من نه آنم که زبونی کشم از چرخ فلک."


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 16 خرداد 1396
نظرات()   
   
دوشنبه 15 خرداد 1396  12:18 ق.ظ
توسط: رها

هیچ کس نمی داند که دختران چقدر در دورهمی ها شکننده می شوند.درست مثل کلوچه ی گردویی یا نان خشک!گفتم نان خشک؟ یادم می آید  چند سال پیش،دم ظهر بود که داد زد "بدو ! بدو! نمکی اومده ببرت! بدبخت شوهر نیس!"
واقعا نبود یا بهر ما قحطی آمد؟ خودمان لگد زدیم به بختمان یا ...؟ یا آخر خیلی سخت است،حتی نوشتنش اما مینویسم چرا که وقتی شنیدم دردش را کشیدم و چیزی ته دلم را چنگ زد.
دلم آشوب شد وقتی توی آن دور همی شنیدم که کسی با قاطعیت گفت" خب اصلا تو پیشنهاد بده !تو برو خواستگاری. تو بگو میخوای! "سکوت سنگینی جریان داشت! حرفش را با بی رحمی زد چرا که خواستگارش پاشنه در خانه شان را کنده بود، اما حتم دارم که نمی دانست که اگر حرف های خاله زنکی را کنار بگذاری ، تو پیشنهاد بدی، تو انتخاب کنی، تو بخواهی و نه بشنوی!آخ به لحظه ای که نه بشنوی! و قسم به  تمام دختران! دخترانی که در این یک مورد نمی تونند نه بشوند و اگر بشنوند،اگر به انتخاب و بیان انتخابشان پاسخ مثبت ندهند آن وقت کسی می ماند با شکستگی دلی که هیچوقت خوب نمی شود! دختران در دور همی هایشان با دم شیر بازی می کنند و از شوهر های قبلی آمده و نیامده رفته و نرفته ساعت ها حرف می زنند اما ته داستان در پشت چشم ها و لبهای خندانشان دلی دارند زخمی! خون سرخی روی انتخاب های کرده و نکرده شان خط بطلان می کشد تا یادشان بماند که در قانون طبیعت انتخاب شونده اند و  نه انتخاب کننده ! دختران  اگر انتخاب کنند و  نه بشنوند تا ته دنیا کلوچه ی ترد گردویی خواهند بود که با کوچکترین تلنگری می شکنند، خورد و خاکشیر می شوند.
به ما دختران حق بدهید که دور همی ها  و حرف های خاله زنکی را تحریم کنیم  چرا که  دیگر طاقت تلنگر و خاکشیر شدن نداریم.
چرا که می دانیم ما باید انتخاب شویم حتی اگر تمام قد پشت ژست روشن فکری ها پناه گرفته باشیم!


  • آخرین ویرایش:دوشنبه 15 خرداد 1396
نظرات()   
   
شنبه 13 خرداد 1396  10:54 ب.ظ
توسط: رها

تلگرام مهیج ترین اپلیکشن دنیاست!امروز صبح با همین دو تا چشم خودم دیدم که اعظم طوطی شده بود. آخرین بار که همدیگر را دیدیم دختری بود با 138 سانت قد! پنحاه کیلو وزن با تیپ اسپرتی که کفش های نارنجی اش بد جور دلم را برده بود.تا جایی که یادم هست هیچ شباهتی  به طوطی نداشت. اما امروز طوطی سبز رنگی با نام اعظم  برایم موزیک فرستاده بود، یا خدا، طوطی که فقط جملات تکرار می کرد اما او حالا تلگرام داشت و آهنگ هم می فرستاد.تا شب از ترس سراغش نیامدم. اما حس کنجکاوی ام امان ندادو امشب موزیک را پلی کردم که طوطی برایم خواند "نگو نه، به دلم" یادم به مینا افتاد، مینا همکلاسی دبیرستانم بود که خوراکش آهنگ های یه دل نه صد دل عاشقی بود!گزینه سند را فشار دادم و دنبال عکس مینا تمام لیست چت را تا پایین رفتم! مینا نبود! مینا دریا شده بود! مینا آخرین بار  در عکس اش می خندید ! مینا آنقدر خندیده بود که چشم هایش خیس بود! اما حالا مینا دریا شده بود! فاطمه سبزه! زهرا دختر سه ساله ای که چهار دست و پا می رفت!ترسیده بودم! نکند قیامت شده و من جا مانده بودم؟ چرا هیچ کس خودش نبود؟ تلگرام با عکس ها چه کرده بود؟ ترسیدم نکند من هم حیوان بامزه ای،گلی در گلدان یا بیت شعری  از حافظ شده باشم؟ اما با دیدن عکسم در بالای صفحه و لبخند کمرنگم دلم قرص شد به ادامه ی دنیا! برای برگشتن آرامش ام، تمام لیست چت را پاک کردم تنها کسانی را نگه داشتم که خودشان بودند و در نظرشان تلگرام عادی ترین اپلیکشن دنیا بود. جایی که باید عادی بودنت را حفظ کنی، عکس عادی ترین حالت از خودت را بگذاری و با عادی ترین انسان ها وقت بگذرانی!راستی کجا خوانده بودم که عادی بودن خاص ترین ژست دنیاست؟ به گمانم در عادی ترین اپلیکشن دنیا! شاید هم خاص ترینش بود.


  • آخرین ویرایش:شنبه 13 خرداد 1396
نظرات()   
   
پنجشنبه 11 خرداد 1396  06:14 ب.ظ
توسط: رها

-خانم مهندس کلاس اینجا نیس!
+ نیس؟ پس کجاست؟ رو برد زده اینجا! 
-نه، ساختمون اونوره! 
کیفم رو بغل میزنم و با هم از پله ها می سریم پایین! نمیدونه هیچ کس تا حالا من رو مهندس صدا نکرده! نمیدونه من از اینکه افراد رو با مدرک و حرفه شون صدا کنن چقدر نفرت دارم! نمیدونه من با شقایق ،همکلاسی دبستانم توی اون تاکسی زرد دعوام شد وقتی به مرد محبوب من گفت آقای راننده و من  داد زدم که فامیل داره بی ادب! آقای راننده چیه؟ نمیدونه سال چهارم دانشگاه هم که تموم شد به همه ی فامیل گفتم  لطفا به من نگید مهندس! من اسم دارم! 
کلمه مهندس تمام مسیر تو سرم تکرار میشه!مثل بچه ها پشت سرش راه افتادم تا  سر کلاس های ترم دو ارشد بشینیم و استاد باز هم از نبودن کار و مدرک گرایی بگه ! دلم  از دنیا بهم میخوره! یهو یادم میاد که یلدا تو پیج اینستاش نوشته بود"من درخت نیستم  پس میتونم موقعیتم رو عوض کنم" منم نیستم . حالا تند تر قدم برمیدارم  تا ازش رد بشم!درخت نیستم و میتونم مهندس نباشم!میتونم نویسنده باشم، یا یه گل فروش ! میتونم خودم باشم!رسیدم وسط حیاط شلوغ دانشگاه!از روی شونه اش بهم نگاه میکنه. 
-
خانم مهندس امتحان اولمون چیه؟ 
تو سرم داد میزنم مهندس و مرض!!!
.....................
لطفا تا قبل اینکه باهات دعوام شه ، اسم و فامیلم رو یاد بگیر!من اسم دارم! مهندس نیستم! 
من اسم دارم!من نویسنده میشم یا شایدم گل فروش ولی بازم اسم دارم!
همکلاسی !تو رو نمیدونم ولی بهت قول میدم من یه روز به استاد پیغام میدم  و مینویسم من دانشجوی شما بودم ولی خیلی خوشحالم که مدرکم قاب شده به دیوار و کسی منو مهندس صدا نمیزنه!


  • آخرین ویرایش:پنجشنبه 11 خرداد 1396
نظرات()   
   
سه شنبه 9 آذر 1395  08:58 ب.ظ
توسط: رها

وقتی پیداش کردی دیگه سوال پیچش نکن
خوشبختی رو میگم.
یه جاهایی کلا نباید بپرسی
خواستی بپرسی هم نپرس چرا خوشبختی؟
نمیتونه توضیح بده 
ممکنه یهو خیلی چیزا یادش بیاد و حتی گریه اش بگیره
بپرس:خوشبختی؟
اگه گفت آره دیگه ادامه نده
لبخند بزن
اصلا ببوسش ! :)
اما وای...
وای به روزی که بگه نه.


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 9 آذر 1395
نظرات()   
   
دوشنبه 8 آذر 1395  08:58 ب.ظ
توسط: رها

چند روزه نیستی؟ نمیدونم.
هستی ولی صدات نیس
هستی ولی بهم زنگ نمیزنی
هستی ولی نمیخندی
هستی ولی اشکات رو نمیبینم که تو خودم بمیرم
هستی ولی حرف که میزنم جوابم رو نمیدی...
خواستم بگم بعد از رفتنت دلم تنگت شده ولی بدون گریه دارم دنیا رو طاقت میارم
بهتر بگم دارم زندگی میکنم چون تو ازم خواستی و با بودنت تو تمام اون سال ها این رو خوب بهم یاد دادی
راستی مامان
 فردا اولین امتحان دوره ارشدمه
چرا  نمیشه بهت زنگ بزنم و بگم مامان استرس دارم؟
مامان استرس ندارم میدونی چرا؟ چون بعد از رفتنت دیگه ناز و ادا ندارم
استرس ندارم
از خیلی چیرا دیگه ترس ندارم
مامان بعد از تو هنوزم خیلی وقتا ته دلم خالی میشه
میترسم ولی به خودم میگم قوی باش!
چون این رو خوب میدونم که  نباید کم بیارم
که هیچکس واسه من  تو نمیشه
مامان  من بعد از تو دیگه ناز خر ندارم
دوست دارم 


  • آخرین ویرایش:سه شنبه 9 آذر 1395
نظرات()   
   
  • تعداد کل صفحات :11  
  • 1  
  • 2  
  • 3  
  • 4  
  • 5  
  • 6  
  • 7  
  • ...